X
تبلیغات
پايگاه حاميان امام خامنه اي در گلپايگان
پايگاه حاميان امام خامنه اي در گلپايگان
 
حامی خط رهبری
سر بسیجی را بریدند و دریغ از یک خواهش او

یاد حرف عباس افتادم که می‌گفت وقتی تو زندان اسم اعدامی‌ها رو شب می‌خوندند تا صبح تمام موهای بدنشون سفید می‌شد؛ یاد اون بچه بسیجی‌ای افتادم که بدون ناله‌ای سرش را بریدند؛ دریغ از یک خواهش ...

خبرگزاری فارس: سر بسیجی را بریدند و دریغ از یک خواهش او

می‌نویسم تا بالاخر این گره‌های کور کلافش را تو باز کنی و من تا کنم

بسم رب المهربان‌تر از مادر، خدای آن عاشق نخلستان نشین، آن خدای نجوا‌های کمیل، آن خدای تنهایی‌هایش، مظلومیتش، غربتش، بی‌کسی‌هایش...

بسم رب المحمد (ص) پیامبر نازنینی که محبتش را من پست نیز لمس کردم

بسم رب الفاطمه روحی فداک، فداک، فداک؛ بسم رب‌الفاطمه سلام الله علیها، به نام خدایی که بی‌بی از شوق مناجات با او ساعت‌ها روی پاهایش می‌ایستاد

بسم رب الامام المجتبی، جان عالم فداش کریمی که حتی سگ پست جزامی رانده شده موسی هم از حاتم و کرامتش بی‌بهره نماند

بسم رب الثارالله و ابن ثاره، به نام خدای راهبی که میزبان بهانه خلقت شدم به نام خدای بهانه بخشش ذرات و کائنات

به نام خدای آقایی که عظیم‌ترین مصیبات عالمین را دید و خون دل خورد...

به نام خدای صحیفه، به نام خدای زینب کبری سلام الله علیها

به نما خدای مفسری که در عالی‌ترین مرتبه مصیبات، الیس الله بکاف عبده را معنی بخشید؛ به نام خدای ادب...

به نام الهه‌ای که چتر ستاریت خود را به روی شقی‌ترین مخلوقات پهن می‌کند تا ...

یاد اون بچه مثبت حزب الهی مظلوم مسجدمان افتادم که روزی در کوچه‌های درد کشیده محله‌مان در حالتی دیدمش که داشت از پدر موجی‌اش سیلی نوش جان می‌کرد و او با محبتی بی‌نظیر  برایش سیگار روشن کرد و به کامش گذاشت.

یاد مادر حسین افتادم که در اثر واکنش‌های عصبی همسرش و حمله‌های عصبی به حاج خانوم یک مهره سالم در کمرش نداشت بزرگترین بچه‌اش متولد 65 بود ولی وقتی تو بیمارستان دیدمش به زن‌های 80 یا 90 ساله بیشتر شبیه بود؛ ولی کوچک‌ترین خمودگی در او ندیدم.

یاد اون بچه بسیجی‌ای افتادم که بدون هیچ آخ و اوخی سرش را بریدند؛ دریغ از یک خواهش...

یاد حرف عباس افتادم که می‌گفت وقتی تو زندان اسم اعدامی‌ها رو شب می‌خونند تا صبح تمام موهای بدنشون سفید می‌شه.

دلم به وسعت یک آسمان تیره غمگین است...

دلم برای امیرالمونین علی علیه السلام تنگ شده است دلم حریم و حرمش می‌خواهد.

دلم می‌خواهد دوباره سینی دست بگیرم دوره بی‌افتم محله به محله، کوچه به کوچه خونه به خونه برم کمک به هیئت جمع کنم با شور و ذوق وصف ناپذیر؛ برم ناصر خسرو پرچم بخرم و تا خونه نگاهش کنم؛ دلم می‌خواهد عین اون موقع‌ها همه بنده‌هات و ول کنی بیای بشینی روبروی من ...

دلم برای جمع کردن دوتومنی‌های لجنی و سیاه  تو جوب‌ها و جمع کردن پلاستیک و فروختنش و رفتن سینمای سر پل جوادیه و دوبار و سه باره دیدن فیلما تنگ شده

دلم برای عکس سینه‌ای امام که دکمه می‌شد به جیب و یه فبلم جنگی تنگ شده

دلم برای معلم ترسناک ریاضی و زبان، گروه تئاتر و سرود، شلنگ‌های مدیر و ناظم، بی‌خوابی‌های بابا، پاهای آب آورده مامان، مو بافتن مامان برای نرگس، جیم زدنای مدرسه، معراج شهدا... کوچه بهشت

اون موقع‌ها تو همیشه تو بغلم بودی ...

دلم به وسعت یک آسمان تیره غمگین است ...

می‌شه بگی چقدر دوستم داری؟ می‌شه بگی اگر دوستم نداری زجرم نده؛ تو چقدر بی هوا توجه به من کردی؛ تو چقدر هوامو داری تو چقدر زیر پر و بالم گرفتی تو چقدر تیمارم کردی تو چقدر کثیفی‌های روی تنم رو شستی؟

چقدر دستم گرفتی؟ چقدر دلواپسم بودی؟ چقدر محبتم کردی؟ تو چقدر مراقبم بودی؟ منو کشتی ای مهربان‌تر از مادر، ای محبوب بی‌منت من، ای حبیب من، ای کس بی‌کسی‌های من، ای گوش شنوای من، ای عزیز من، ای معلم من ای رفیق من ای آبروی من ...

 


نوشته شده در تاريخ شنبه بیست و نهم تیر 1392 توسط حامیان امام خامنه ای در گلپایگان
از اصابت خمپاره به سرلشکر سلیمانی تا تپش قلب 36 میلیون ایرانی برای خرمشهر

وجب به وجب خرمشهر و زمین‌های اطرافش شاهد لحظه‌های فراموش نشدنی در جنگ بود، قلب‌ ملت ایران در خرمشهر می‌تپید.

خبرگزاری فارس: از اصابت خمپاره به سرلشکر سلیمانی تا تپش قلب 36 میلیون ایرانی برای خرمشهر

 در حالی که اشغال خرمشهر توسط عراق به عنوان آخرین و مهم‌ترین برگ برنده این کشور برای وادار ساختن ایران به شرکت در هر گونه مذاکرات صلح تلقی می‌شد، آزاد‌سازی این شهر می‌توانست سمبل تحمیل اراده سیاسی جمهوری اسلامی بر متجاوز و اثبات برتری نظامی باشد.

عملیات بیت‌المقدس در بامداد 10 اردیبهشت ماه 1361 با قرائت رمز عملیات بسم‌الله‌ الرحمن الرحیم، بسم‌الله القاسم‌الجبارین، یا علی‌بن‌‌ابیطالب (ع) از سوی فرماندهی آغاز شد.

انهدام نیروی دشمن‌ حداقل بیش از دو لشکر، آزاد‌سازی حدود 5 هزار و 400 کیلومتر مربع از خاک ایران‌ از جمله شهرهای خرمشهر، هویزه و پادگان حمید، خارج کردن شهرهای اهواز، حمیدیه و سوسنگرد از برد توپخانه دشمن، تامین مرز بین‌المللی ‌حدفاصل پاسگاه طلائیه تا شلمچه، آزادسازی جاده اهواز - خرمشهر و خارج شدن جاده اهواز - آبادان از برد توپخانه دشمن از مهم‌ترین اهدافی است که در این عملیات دنبال می‌شد.

لشکر 41 ثارالله کرمان در دوران هشت سال دفاع نقش مهمی را در فرماندهی و اجرای عملیات‌ها به عهده داشت، حضور رزمندگان و سرداران بزرگی از جمله سردار سلیمانی، شهید اصغر عادلی، شهید برزخ، شهید حمید ایرانمنش، شهید حمید عرب‌نژاد شهید میثم،‌ محمدتقی ابوسعیدی، ‌ناصر فولادی، شهید اکبر اشجع و ... دلیلی بر این افتخار است.

 

بقیه متن را در ادامه مطلب بخوانید



ادامه مطلب
نوشته شده در تاريخ پنجشنبه دوم خرداد 1392 توسط حامیان امام خامنه ای در گلپایگان

آتش نشان فداکار دیروز در جریان نجات جان یک دختر ۹ ساله از میان دود و آتش ، ماسک اکسیژن خود را بر روی دهان آن دختر گذاشت...

 
زندددددددددددددددددددده باد،بهشت گوارای روحش

نوشته شده در تاريخ شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1392 توسط حامیان امام خامنه ای در گلپایگان

همه ی هستی تان را برای ما دادید رفت...

 

و زیر دست حرام زاده ها و مزدوران عراقی تحقیر شدید...

 

چشمانت را ببند ای شهید

و دیگر باز نکن...

خوشا بحالت که نمی بینی!

 

آخرش هم مُد خونت را پایمال کرد...

شرمنده...


منبع: تعجیل


نوشته شده در تاريخ جمعه بیست و هفتم اردیبهشت 1392 توسط حامیان امام خامنه ای در گلپایگان

 

عكس شهدا را ميبينيم، عكس شهدا را عمل ميكنيم 

 

 

سردار شهید عباس محمد ورامینی، رئیس ستاد لشکر 27 محمدرسول الله(ص)

 

سردار شهید عباس محمد ورامینی، رئیس ستاد لشکر 27 محمدرسول الله(ص)

 

سردار شهید محمود کاوه، فرمانده تیپ ویژه شهدا

 

عکس از: محمد حسین حیدری در عملیات مرصاد

 

 

عکس از: محمد حسین حیدری در عملیات مرصاد

 

عکس از: محمد حسین حیدری در عملیات مرصاد

 

عکس از: محمد حسین حیدری در عملیات مرصاد

 

عکس از: محمد حسین حیدری در عملیات مرصاد


نوشته شده در تاريخ پنجشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1392 توسط حامیان امام خامنه ای در گلپایگان

جواب سوال آنهایی که نمیدونن دلیل رفتن چی بود!!!


گفت:
 که چیه هی میگین جانباز و شهید و شهید...
میخواستن نرن شهید بشن!
کسی که مجبورشون نکرده بود!
گفتم:
چرا اتفاقا مجبورشون می کرد..
گفت: کی؟
گفتم: همونی که تو نداریش
گفت: من ندارم؟ چی رو؟
گفتم: غ.ی.ر.ت...{-46-}


پ.ن
: موقعیت خوب٬ پول
٬ مسافرت و مهمونی های آنچنانی و ... بقیه رو ولش کن٬ دنیا دو روزه دنیا رو عشقه...

در حالی که یادمون رفت که ای بابا یه روزی٬ یه جایی٬ تو یه برهه زمانی خاص عده ای جونشون رو برای خدا و خلق خدا دادند تا ما راحت باشیم.
تازه طلبکارهم هستیم که:

"میخواستن نرن گوشت دم توپ بشن٬ مگه به زور بردنشون" یا

"ای بابا دلتون خوشه٬ ما سگ دوشو میزینیم٬ اون وقت اینائی که دو روزه٬ رفتن ترقه بازی ٬ از عالم و آدم طلبکارم هستن٬ عجـــــــــــــــــــــــــب گیری افتادیما"

خدایا ما را از آن دسته کسانی که به قصد قرب تو خیانت خون شهدا را میکنند و شهدا وسیله ای برای آباد کردن دنیایشان است قرار مده.

نوشته شده در تاريخ دوشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1392 توسط حامیان امام خامنه ای در گلپایگان
احترام ویژه‌ای که حاج‌عباس به همسرش می‌گذاشت

همسر شهید «عباس کریمی» می‌گوید: همیشه عادت داشت وقتی من وارد اتاق می‌شدم، بلند می‌شد و به قامت می‌ایستاد؛ یک روز وقتی وارد شدم، روی زانویش ایستاد؛ ترسیدم و گفتم: «عباس! چیزی شده؟ پاهایت چطورند؟» خندید و گفت: «شما بد عادت شده‌اید».

خبرگزاری فارس: احترام ویژه‌ای که حاج‌عباس به همسرش می‌گذاشت

 سردار شهید «عباس کریمی» در اردیبهشت 1336 در روستای قهرود از توابع شهرستان کاشان به دنیا آمد؛ او در سال 1356 دیپلم خود را در رشته نساجی گرفت؛ وی فعالیت‌های سیاسی خود را علیه رژیم طاغوت در کاشان آغاز کرد و در ادامه برای سربازی به رکن دوم ارتش رفت که این هم فرصت مناسبی برای عباس بود تا با بسیاری از وقایع انقلاب اسلامی آشنا شود.

عباس، بعد از پیروزی انقلاب اسلامی وارد سپاه شد و سرانجام در حالی که چهارمین فرمانده «لشکر پیاده - مکانیزه 27 محمد رسول الله(ص)» بود، در 23 اسفند 1363 در منطقه عملیاتی شرق رودخانه «دجله» بر اثر اصابت ترکش گلوله توپ به شهادت رسید.

این شهید احترام ویژه‌ای به همسرش می‌گذاشت؛ بخشی از خاطرات «زهرا منصف» همسر این سردار شهید را در ادامه می‌خوانیم:

                                                                ***

در اوایل سال 1361 با حاج‌عباس کریمی آشنا شدم؛ وقتی عباس به خواستگاری‌ام آمد، احساس کردم هم دل و هم فکر هستیم؛ استخاره کردم و آیه 25 تا 27 سوره نور آمد؛ بعد رسماً باهم نامزد شدیم.

زندگی مشترک ما در 21 مهر 1361 پس از یک مراسم ساده عروسی شروع شد. روز بعد از مراسم، با عباس به مزار شهیدان رفتیم؛ در آنجا به من ‌گفت: «وقتی به خواستگاری تو آمدم، فشار سنگینی روی سینه‌ام حس کردم؛ این حال من با شنیدن نامت (زهرا) آرام شد و زمانی که به درخواست من برای ازدواج جواب مثبت دادی، همه درهای بسته به رویم گشوده شد».

تواضع و فروتنی‌اش باور نکردنی بود؛ همیشه عادت داشت وقتی من وارد اتاق می‌شدم، بلند می‌شد و به قامت می‌ایستاد؛ یک روز وقتی وارد شدم، روی زانویش ایستاد؛ ترسیدم و گفتم: «عباس! چیزی شده؟ پاهایت چطورند؟» خندید و گفت: «شما بد عادت شده‌اید من همیشه جلوی تو بلند می‌شوم، امروز خسته‌ام به زانو ایستادم».

می‌دانستم اگر سالم بود، بلند می‌شد و می‌ایستاد؛ اصرار کردم که بگوید چه ناراحتی‌ای دارد؛ او گفت: «چند روزی بود که به جز برای نماز پاهایم را از پوتین در نیاورده بودم؛ انگشتان پاهایم پوسیده است و نمی‌توانم روی پا بایستم». صبح روز بعد عباس با همان حال به منطقه جنگی رفت.

اواسط خرداد سال 63، ما در شهر اندیمشک بودیم؛ آن ایام من آخرین روزهای بارداری‌ام را می‌گذراندم؛ عباس خیلی مراعات مرا می‌کرد؛ حتی لباس‌های خاک گرفته‌اش را به خانه نمی‌آورد و داخل اردوگاه می‌شست. داود داشت به دنیا می‌آمد؛ از اندیمشک آمدیم دزفول؛ دنبال بیمارستان می‌گشتیم؛ پرس و جو که کردیم، گفتند: «آخر این خیابان بیمارستان حضرت زهرا (س) است». تا حاجی اسم بیمارستان را شنید، چنان گفت یا زهرا(س) که فکر کردم اتفاقی افتاده.

پرسیدم: «عباس! چی شده؟» او گفت: «یا زهرا(س)، رمز زندگی ماست؛ اسم همسرم زهراست، تو عملیات فتح المبین مجروح شدم با رمز یا زهرا (س)؛ حالا هم که تولد فرزندم در بیمارستان حضرت زهراست».

عباس درست می‌گفت؛ همه زندگیش گره خورده بود با رمز حضرت زهرا (س)؛ او در عملیات «بدر» شهید شد با رمز «یا زهرا(س)».


نوشته شده در تاريخ چهارشنبه یازدهم اردیبهشت 1392 توسط حامیان امام خامنه ای در گلپایگان
اتمام حجت یک شهید با دولتی‌ها و مجلسی‌ها

شهید «سیدکاظم کاظمی» خطاب به مسئولین، دولتی‌ها و مجلسیان ‌می‌گفت: شما را به خدا قسم می‌دهم به خون پاک شهدای عزیزمان و به عظمت و عزت حضرت امام، مبادا لحظه‌ای از یاد مستضعفان و محرومان غافل بشوید.

خبرگزاری فارس: اتمام حجت یک شهید با دولتی‌ها و مجلسی‌ها

شهید «سیدکاظم کاظمی» بنیانگذار واحد اطلاعات سپاه پاسداران است که در سال 1336 در بخش «آرادان» شهرستان «گرمسار» به دنیا آمد؛ او پس از گذراندن دوران کودکی در زادگاهش، در سن شش سالگی به همراه خانواده به شهرستان «گرگان» نقل مکان کردند.

از نکات بارز زندگی مبارزاتی شهید کاظمی قبل از پیروزی انقلاب، بینش عمیق فکری و شناخت حرکت‌های سیاسی او است که در کنار مبارزه با رژیم شاهنشاهی، از مبارزه با گروهک‌های منحرف چپ،‌ راست و التقاطی نیز غافل نبود و با توجه به ارتباط نزدیک و تنگاتنگی که با آنها داشت، دقیقاً به ماهیت ضداسلامی و انسانی و منفعت طلبی آنان پی برد.

او در نامه‌ای خطاب به خواهر و برادران نوشته بود: «مواظب گروهک‌ها باشید، مبادا در دامان آنها بیفتید، با تمام توان از امام خمینی(ره) پیروی کنید که اسلام راستین در وجود این مرد خدا نهفته است».

پس از پیروزی انقلاب اسلامی، در دوازدهم اسفند سال 1357، او تحصیل در خارج کشور را رها کرده و به میهن اسلامی بازگشت و با شور و شعف وصف ناپذیری در خدمت انقلاب شکوهمند اسلامی قرار گرفت.

سید کاظم در فروردین سال 1358 با گذراندن دوره آموزش عمومی سپاه، در پادگان امام علی(ع) به عضویت سپاه در آمد و پس از اتمام دوره، با توجه به اینکه کردستان توسط ضدانقلاب دچار آشوب شده بود، به نقده اعزام شد؛ او در این مأموریت تجربیات ذی‌قیمتی در ارتباط با کار اطلاعاتی و مبارزه با ضدانقلاب کسب کرد و بعدها با همین تجارب، مسئولیت‌های خطیری را به عهده گرفت.

شهید کاظمی بینش سیاسی خوبی داشت و از قدرت تجزیه و تحلیل بالایی برخوردار بود؛ او اخبار جهان اسلام و دنیا را با دقت دنبال می‌کرد و نسبت به موقعیت انقلاب اسلامی به خوبی واقف بود؛ وی نقش ولی فقیه را به عنوان ناخدای کشتی، خوب می‌فهمید و به جایگاه و نقش روحانیت معظم در انقلاب آگاه بود؛ در یک کلام، لحظه لحظه زندگی و حیات او عشق بود و تبعیت از ولایت.

و سرانجام این پاسدار اسلام در سحرگاه روز دوم شهریور ماه سال 1364 و همزمان با شهادت امام محمدباقر(ع)، همراه تعدادی از برادران رزمنده جهت بازدید از خطوط مقدم جبهه جنوب در منطقه طلاییه، از طریق آب در حال حرکت بودند که بر اثر اصابت ترکش گلوله توپ به سختی مجروح و به درجه رفیع شهادت نایل شد.

در بخشی از صحبت‌های این شهید آمده است: «صحبتی با مسئولین، دولتی‌ها و مجلسیان دارم؛ شما را به خدا قسم می‌دهم به خون پاک شهدای عزیزمان و به عظمت و عزت حضرت امام، مبادا لحظه‌ای از یاد مستضعفان و محرومان غافل بشوید. تمام سعی‌تان را برای بهبود وضع این مردم عزیز و بی‌نظیر بگذارید. مبادا طرز زندگی‌تان و رفتارتان غیر از وضعیت قبل از انقلاب بشود که اگر این گونه بودید، شهدا در قیامت جلویتان را خواهند گرفت و من خواهم گرفت».


نوشته شده در تاريخ شنبه هفتم اردیبهشت 1392 توسط حامیان امام خامنه ای در گلپایگان
به دنبال کلید بهشت در عملیات بازی دراز

یک روز عده‌ای از شیطان پرست‌ها مرا در بیابان گرفتند و کتک مفصلی زدند و گفتند حضرت علی علیه‌السلام کلید بهشت را به شما داده، باید آن را به ما پس بدهید.

خبرگزاری فارس: به دنبال کلید بهشت در عملیات بازی دراز

 ارتفاعات صعب العبور بازی دراز با قله های بلند و شیب های تند و بریدگی های ممتد از اهمیت ویژه‌ای در منطقه مرزی استان کرمانشاه برخوردار است. این ارتفاعات در قبل سه شهر قصرشیرین _ گیلان غرب_ سرپل ذهاب واقع شده است و از فراز قله‌های آن می‌توان کاملا بر منطقه اشراف داشت. به همین علت بهترین مکان برای دیده بانی است.

 

اما ویژگی های این ارتفاعات موجب شد با فعالیتهای مهندسی روی آن جاده سازی شود و یگانهای عراق در آنجا مستقر شوند و ضمن افزایش سلطه بر قصرشیرین سرپل ذهاب را نیز زیر دید خود بگیرند.

 

برای گرفتن این امتیاز مهم از دشمن پس از سه ماه کار نیروهای شناسایی سپاه ، قرارگاه مقدم غرب سپاه و ارتش نخستین عملیات نیمه گسترده را در این منطقه طرح ریزی کردند که با نام عملیات بازی دراز در تاریخ 1/2/1360 آغاز شد و به مدت 8 روز طول کشید و طی آن نیروهای خودی و دشمن بارها به تک و پاتک متقابل پرداختند.

 

دشمن با استفاده از پشتیبانی هوایی یگانهای خود را حمایت می کرد اما رزمندگان از جاده و حمایت هوایی کافی و پشتیبانی آتش محروم بودند در نتیجه نتوانستند روی تمام هدف ها مستقر شوند، با وجود این، از بین قله های منطقه سه قله آن را تثبیت کردند و تنها در تثبیت قله 1150 و یکی از قله های 1100 ناکام ماندند. در این عملیات هوانیروز ارتش نقش بسزایی ایفا نمود و طی آن خلبان علی اکبر شیرودی به شهادت رسید. آنچه پیش روی شماست خاطرات یونس نوری یکی از دیده بان‌های این عملیات است که می‌نویسد:

 

*صبح روز بعد، بعد از نماز و صرف صبحانه، نان و پنیر- سوار اتوبوسها شده، به سمت سنندج راه افتادیم. قبل از رسیدن به سنندج، توقف کوتاهی در شهر کامیاران داشتیم که از لحاظ کشت و کشتار زبانزد خاص و عام بود.

از کامیاران تا سنندج چند دستگاه تویوتا که روی آنها دوشکا سوار کرده بودند، ما را اسکورت کردند.

شهر مظلوم سنندج، به تازگی از تصرف نیروهای دمکرات و کومله خارج شده بود. یکی از برادران سپاه سنندج می‌گفت: تا چند روز پیش، شهر در دست نیروهای ضدانقلاب بود. پادگان سنندج کاملا در محاصره نیروهای کومله و دموکرات بود و هیچ سربازی نمی‌توانست از پادگان خارج شود، تا اینکه با همکاری برادران سپاه و ارتش، شهر آزاد شد. برای آزادسازی هر متر این شهر، ما یک شهید دادیم و ...

در سنندج، ما را سازماندهی کردند و به همه اسلحه دادند. من به عنوان کمک تیربارچی انتخاب شدم و یک قبضه کلاشینکف هم تحویل گرفتم. در دو _ سه روزی که در سنندج بودیم، به جهت ناامن بودن شهر، از مقرمان خارج نشدیم، تا اینکه روز سوم گفتند: آماده باشید می‌خواهیم برویم جای دیگری.

اما به ما نگفتند کجا می‌رویم؛ فقط گفتند: «هر کس از شما پرسید از کجا آمده‌اید و کجا می‌روید، اصلا جواب ندهید.»

بعد از شنیدن تذکرات لازم، سوار چند دستگاه کامیون زیل شده، به راه افتادیم، تیربار را روی سقف اتاق کامیون مستقر کرده بودیم و تیربارچی پشت تیربارش نشسته بود. من هم کنار او روی جعبه آچار بیرون، پشت سر راننده نشسته بودم. بقیه بچه‌ها هم روی نیمکت بار کامیون نشسته بودند. در بین راه، حواس همه بچه‌ها به اطراف جاده، سرپیچ‌ها و سر کوهها بود تا خدای نکرده کمین نخوریم. رودخانه زیبا و باصفایی در کنار جاده، ما را همراهی می‌کرد. اطراف جاده را کمربند سبزی از درختان فرا گرفته بود. دامنه سرسبز و زیبای کوه‌های منطقه، انسان را به یاد جنگل‌های سرسبز شمال می‌انداخت و منظره‌ای دل‌انگیز و شاعرانه را در ذهن‌ها تداعی می‌کرد. کوه‌های مرتفع کردستان، به ما ایستاده مردن را می‌آموخت و استقامت و پایداری را به ما گوشزد می‌کرد. اکثر بچه‌ها با دیدن این صحنه‌های دل‌انگیز به وجد آمده بودند؛ اما وقتی به یاد ناامنی منطقه می‌افتادیم و اینکه هر لحظه امکان دارد ماشین ما با یک موشک آرپی‌جی هدف قرار گرفته، منهدم شود، اضطراب ریشه در وجودمان می‌دواند.

سوابق کردستان و اخباری که در باب آن شنیده بودیم، بسیار دلهره‌آور و رعب‌انگیز بود؛ اما ما آمده بودیم که دیگر این چنین نباشد.

هوا رو به تاریکی می‌رفت که به شهر سقز رسیدیم. سقز هم از امنیت زیادی برخوردار نبود و ما اجازه نداشتیم در شهر بگردیم. شب را در سپاه سقز به صبح رساندیم و صبح روز بعد، به سمت بانه حرکت کردیم. از سقز تا بانه، شصت کیلومتر راه بود. جاده آن خاکی بود و خطرناک و از میان کوه‌های مرتفع و از کنار دره‌ای عمیق می‌گذشت و هر آن احتمال داشت ماشین به ته دره سقوط کند. در بین راه، چند فروند هلی‌کوپتر را دیدیم که برای نیروهای عمل کننده، جیپ و مهمات می‌بردند. مثل اینکه واقعا خبرهایی بود. هرچه جلو می‌رفتیم، بوی عملیات را بیشتر احساس می‌کردیم.

بیست _ سی کیلومتر که در جاده پیش رفتیم، ناگهان صدای چند رگبار کوتاه را در سینه کوه های کنار جاده شنیدیم. ماشین از سرعت خود کاست و ما در حالی که ماشین حرکت می‌کرد، به سرعت پریدیم بیرون و در کنار رودخانه موضع گرفتیم. تیربار ما از بالای ماشین افتاده بود زمین و گلندگندنش شکسته شده و غیرقابل استفاده بود. در همین حین، چهار فروند هلی‌کوپتر هوا نیروز در بالای سر ما به پرواز در آمد. نیروهای ضدانقلاب که از هلی‌کوپتر وحشت عجیبی داشتند، فرار را بر قرار ترجیح دادند. ما هم وقتی مطمئن شدیم دیگر خطری ما را تهدید نمی کند، سوار ماشین‌ها شده، به سمت بانه حرکت کردیم.

یکی _ دو ساعت بعد، در میان استقبال گرم مردم بانه و پیشمرگان کرد مسلمان و برادران پاسدار، وارد شهر بانه شدیم و در یک مدرسه چند کلاسه در غرب شهر مستقر شدیم. سرایدار مدرسه، پیرمردی شیعه مذهب و بسیار خوش قلب بود که به گرمی از ما استقبال کرد. می‌گفت: یک روز عده‌ای از شیطان پرست‌ها مرا در بیابان گرفتند و کتک مفصلی زدند و گفتند حضرت علی علیه‌السلام کلید بهشت را به شما داده، باید آن را به ما پس بدهید.

ایام، ایام مبارک ماه رمضان بود؛ اما ما چون مسافر بودیم و امکان داشت هر لحظه برویم ماموریت، نمی‌توانستیم روزه بگیریم؛ اگرچه از روزه‌داران هم چیزی کم نداشتیم. صبحها مقداری نان خشک خرد شده را که با پنیر مخلوط شده بود، با یک لیوان چای، به عنوان صبحانه می خوردیم. معمولا ناهار برایمان آبگوشت می‌آوردند که واقعا آب گوشت بود که آن را هم با همان نانهای خشک می‌خوردیم. شام هم معمولا حاضری بود و ته دل کسی را نمی‌گرفت.

شبها هر نفر دو _ سه ساعت می‌رفت سر نگهبانی یا می‌رفت سنگر کمین و تا صبح همان جا می‌ماند. موقع خواب، بچه‌ها بدون استثنا با پوتین می‌خوابیدند و اسلحه َان زیر سرشان بود. روزها هم چند نفر از بچه‌ها جلو در مدرسه نگهبانی می‌دادند و ترددهای مشکوک را کنترل می‌کردند و تدارکاتی را که برای ضدانقلاب برده می‌شد، توقیف می‌کردند.

در اوقات بیکاری، دور هم جمع می‌شدیم و برای حفظ روحیه، با هم بازی می‌کردیم. یکی از بازی‌هایی که می‌کردیم، این بود که قرار می گذاشتیم تا سه بشماریم و بعدا هیچ کس حرف نزند. هر کس که حرف می‌زد و سکوت را می‌شکست، می‌ریختیم سرش و کتک می‌زدیمش. بعد از چند مدت، بچه‌ها فوت و فن بازی را کاملا یاد گرفته بودند و کسی بی‌گدار به آب نمی‌زد. ما هم برای اینکه بازی بی‌مزه نشود، می‌رفتیم توی راهرو و اولین کسی را که می‌دیدیم، همراه خودمان می‌بردیم داخل اتاق. آن بنده خدا که از همه جا بی‌خبر بود، وقتی سکوت بچه‌ها را می دید، ‌می‌پرسید: «اینجا چه خبره؟» بچه‌ها هم می‌ریختند سرش و او را می‌زدند.

موقعیت مدرسه، از نظر نظامی و امنیتی، خیلی خطرناک بود و در هدف تیر مستقیم قرار داشت؛ بدون اینکه استحکامات خاصی داشته باشد. چند قبضه تیربار ژ _ ث روی پشت بام مدرسه کار گذاشته و چند سنگر نگهبانی دو نفره در اطراف آن کنده بودیم و شبها در آنها نگهبانی می‌دادیم. سنگر کمین ما حدودا سیصد متر از مدرسه فاصله داشت و به سمت کوه‌های اطراف می‌رفت که از درختان سرسبز پوشیده بود و همیشه عناصر ضدانقلاب، از آن قسمت حمله می‌کردند.

روزهای به یاد ماندنی و با صفای جبهه، یکی پس از دیگری می‌گذشت تا اینکه ماه رمضان تمام شد. بچه‌ها روز عید فطر دور هم جمع شدند و هر نفر بیست تومان به عنوان فطریه دادند که همه آن پولها را به سرایدار مدرسه دادیم.

یک شب که به همراه پنج نفر از بچه‌ها رفته بودیم سنگر کمین، به مسئله عجیبی برخوردیم. هوا کاملا تاریک بود؛ طوری که چشم، چشم را نمی‌دید. شب از نیمه گذشته بود که صدای خش خش شنیدم. اول زیاد اهمیت ندادم و پیش خودم گفتم: چیزی نیست، صدای باده. اما هر لحظه صدا بیشتر و بیشتر می‌شد. فکر اینکه کردها سینه‌خیز به طرف ما می‌آیند، مو را به تنم سیخ کرده بود. در همین حین، یکی از بچه‌ها که یک سیاهی دیده بود، بدون اینکه ایست بدهد، به طرفش تیراندازی کرد. وقتی سیاهی نزدیکتر شد، دیدیم یکی از اهالی روستاست که با خرش به شهر می‌رود.


نوشته شده در تاريخ سه شنبه سوم اردیبهشت 1392 توسط حامیان امام خامنه ای در گلپایگان
تصویر کدام شهید بر دیوار اتاق رهبر انقلاب است+ عکس

 حمید داودآبادی در خاطره خود می‌گوید: آقا در بین صحبت هایش فرمود: «تصویر شهیدی در اتاق من هست که بسیار زیباست و خیلی به آن علاقه دارم.» وقتی پرسیدم متعلق به کدام شهید است؟ ایشان فرمود که نامش را نمی دانم.

خبرگزاری فارس: تصویر کدام شهید بر دیوار اتاق رهبر انقلاب است+ عکس

حمید داودآبادی نویسنده و وبلاگ نویس عرصه دفاع مقدس در جدیدترین مطلب زیبایی که در وبلاگ خود به نگارش در آورده به ذکر خاطره‌ای از دیدارش با رهبر انقلاب اشاره کرده که در زیر آن را می‌خوانید:

اوایل بهمن ماه 1377 بود و بعد از ماه مبارک رمضان. همراه «مسعود ده نمکی» و فرزندانم سعید و مصطفی - که آن موقع هفت، هشت سال بیشتر نداشتند – خدمت مقام معظم رهبری بودیم. نماز جماعت مغرب و عشا در جمع کوچک مان به امامت آقا خوانده شد و آقا همان جا روی سجاده برگشت رو به ما و حال و احوال و گپ و گفت شروع شد. تازه نشریه شلمچه، به ضرب و زور «عطاالله مهاجرانی» وزیر ارشاد اصلاحات تعطیل و قلع و قمع شده بود.

مسعود تقویم زیبایی را که در نوع خود در آن زمان بی نظیر بود، با خود آورده بود تا تقدیم آقا کند. سررسید جالب «یاد یاران» با تصاویر رنگی شهدا که در نوع خود اولین بود. آقا، سررسید را گذاشت جلویش و شروع کرد به تورق. برای هر کدام از شهدا که تصویرش را می دید، خاطره یا نکته ای می گفت.

از شهید «سیدمجتبی هاشمی» که فرمود: «آقا سید برای خودش در آبادان حال و هوایی داشت.» تا شهید «عباس بابایی» که آقا خواب زیبایی را که چند شب قبل از آن شهید دیده بود، تعریف کرد.

شهید «محمود کاوه» که آقا از آشنایی اش با خانواده آن عزیز در مشهد گفت و شهیدان دستواره که چند روز قبل از آن، به سر مزار آن سه برادر شهید رفته بود و ...

هر کدام از تصاویر زیبا، احساس آقا را با خود همراه داشت. مثلا عکس شهید «علی اشمر» – قمرالاستشهادیین لبنان - برای آقا خاطره آخرین دیدار پدر آن شهید و برادر بزرگ تر او محمد را به همراه داشت، که حاج منیف گفته بود:«آقا، من حاضرم همین پسرم محمد را هم به راه اسلام و ولایت فدا کنم.» و آقا که بر پیشانی محمد بوسه زده بود؛ و چندی بعد، محمد اشمر در عملیات مقاومت جنوب لبنان، با گلوله صهیونیست ها که بر پیشانی اش نشست، به شهادت رسیده بود.

از بقیه بگذریم.

همه اینها را گفتم تا به این جا برسم.

آقا در بین صحبت هایش فرمود:

«تصویر شهیدی در اطاق من هست که بسیار زیباست و خیلی به آن علاقه دارم.»

وقتی پرسیدم متعلق به کدام شهید است؟ ایشان فرمود که نامش را نمی دانم. سپس به آقا میثم – فرزندش - گفت که برود و آن عکس را بیاورد.

دقایقی بعد که صحبت ها درباره عظمت شهدا گل انداخته بود، آقا گفت:

«حتما باید شما اون عکس رو ببینید.»

سپس رو به میثم کرد و مجددا گفت: «شما برو اون عکس شهید رو از اطاق من بیار.»

که آقا میثم رفت و سرانجام عکس را آورد.

کارت پستال کوچکی بود از شهیدی با بادگیر آبی، که بر زمین تفتیده شلمچه آرام گرفته بود.

آن عکس را قبلا دیده بودم. عکسی بود که «موسسه میثاق» منتشر و پخش کرده بود. زیر آن هم نام شهید را نزده بودند.

عکس را که آورد، آقا با احترام و ادب خاصی آن را به دست گرفت و رو به ما نشان داد. همان طور که آن را جلوی چشم ما گرفته بود، فرمود:

«شما به چهره این شهید نگاه کنید، چقدر معصوم و زیباست ... الله اکبر ... من این را در اطاق خودم گذاشته ام و به آن خیلی علاقه دارم.»

ناگهان یاد کلامی از دوست عزیزم «حسین بهزاد» افتادم.

چندی قبل از آن، حسین همان عکس را نشانم داد و نکته بسیار مهمی را تذکر داد. آن شهید جوان با سربند خود لوله اسلحه اش را بسته بود و ...

به آقا گفتم:

«آقا، یک نکته مهمی در این عکس هست که مظلومیت او را بیشتر می رساند.»

آقا نگاه عمیقی به عکس انداخت و با تعجب پرسید که آن نکته چیست؟ که حرف حسین بهزاد را گفتم:

« این بسیجی، با سربند خود لوله اسلحه اش را بسته که گرد و خاک وارد لوله اسلحه نشود. یعنی این شهید هنوز به خط و صحنه درگیری نرسیده و با اسلحه اش هنوز تیر شلیک نکرده است.»

با این حرف، آقا عکس را جلوتر برد و در حالی که نگاهش را به آن عزیز دوخته بود، با حسرت و با حالتی زیبا فرمود:

« الله اکبر ... عجب ... سبحان الله ... سبحان الله »

دست آخر، آقا مسعود زرنگی کرد و از آقا خواست تا اجازه دهد عکس آن شهید را به عنوان یادگار به او بدهد. آقا هم پذیرفت و روی دست راست شهید بر عکس، امضا کرد و به عنوان یادگار به مسعود داد.

تصویر شهید هادی ثنایی‌مقدم

دیدن این مطلب باعث شد تا این خاطره آقا را درباره شهید را ذکر کنم.

مزار این شهید کجاست؟

چندی پیش در یکی از خبرگزاری‌ها مطلبی پیرامون این شهید به همراه نامش منتشر شد که باعث گردید این تصویر این شهید از گمنامی در بیاید.

هادی ثنایی‌مقدم یازدهم تیرماه 1351 در شهرستان لنگرود به دنیا آمد. این نوجوان بسیجی روز 23 دی‌ماه سال 1365 در منطقه عملیاتی «شلمچه» به شهادت رسید اما پیکرش هیچگاه بازنگشت.

ظاهرا در گلزار شهدا، نمایشگاه عکسی از شهدای کشورمان برپا بوده است. مادر شهید ثنایی‌مقدم به تصاویر شهدا نگاه می‌کند و به یک عکس خیره می‌شود و ناگهان فریاد می‌زند این هادی منه.... این هادی منه... .


نوشته شده در تاريخ دوشنبه بیست و هفتم شهریور 1391 توسط حامیان امام خامنه ای در گلپایگان
خاطرات رهبر معظم انقلاب از شهید اندرزگو

 عمده‌ فعالیت شهید اندرزگو در مبارزه با رژیم غاصب پهلوی، واردات سلاح و تأمین اسلحه‌ مورد نیاز مبارزان و نیز وارد کردن اعلامیه‌های حضرت امام رحمة‌الله علیه به داخل کشور بود.

خبرگزاری فارس: خاطرات رهبر معظم انقلاب از شهید اندرزگو

 همزمان با دوم شهریور ماه سالروز شهادت مبارز نستوه؛ شهید سیدعلی اندرزگو، حجت‌الاسلام سیدمهدی اندرزگو، فرزند این شهید بزرگوار خاطراتی را به نقل از رهبر معظم انقلاب درباره‌ آن شهید بازگو کرده که متن کامل آن به نقل از یایگاه اطلاع رسانی دفتر حفظ و نشر آثار حضرت آیت الله العظمی خامنه‌ای به شرح زیر است:

 

من در زمان مبارزات پدرم خیلی کوچک بودم و نکات چندانی در یادم نمانده است. هرچه می‌دانم، از مادرم یا از یاران پدر شنیده‌ام. بیشترین چیزی که در خاطرم مانده، مسافرت‌ها و سختی‌هایی است که در راه مبارزه تحمل می‌کردیم. دستگیری پدر ما برای ساواک بسیار اهمیت داشت و برای دستگیری او جایزه‌های سنگینی تعیین کرده بودند. برداشت آنها این بود که اگر او را شهید یا دستگیر کنند، روند مبارزه‌ی مردم بسیار کندتر خواهد شد. به همین منظور در ساواک بخش ویژه‌ای را اختصاص داده بودند برای دستگیری این شهید بزرگوار. همه‌ی این‌ها نشان از اهمیت بسیار بالای حضور شهید اندرزگو در بهبود روند مبارزه‌ها دارد.

 

عمده‌ی فعالیت شهید اندرزگو در مبارزه با رژیم غاصب پهلوی عبارت بود از واردات اسلحه و تأمین اسلحه‌ی مورد نیاز مبارزان و نیز وارد کردن اعلامیه‌های امام رحمه‌الله به داخل کشور. حاج احمد قدیریان هم که اخیراً به رحمت خدا رفت، برای من نقل ‌کرد سلاح‌هایی که شهید اندرزگو از افغانستان وارد می‌کرد، در اوایل انقلاب بسیار به‌ درد خورد و همه‌ی آنها در کمیته و جاهای دیگر مورد استفاده قرار گرفت.

 

منزل ما در مشهد با منزل حضرت آقا چند کوچه بیشتر فاصله نداشت. در خاطر دارم که شهید اندرزگو برای این عزیزان کلاس آموزش اسلحه گذاشته بود؛ برای حضرت آقا، شهید هاشمی‌نژاد و آیت‌الله واعظ طبسی. البته من خاطر‌اتی را در این مورد از زبان رهبر معظم انقلاب شنیده‌ام. حضرت آقا می‌فرمودند: شهید اندرزگو شب‌ها دیروقت به منزل ما می‌آمدند و با هم جلسه داشتیم و در مورد مسائل مختلف با هم صحبت می‌کردیم.

 

این خروس‌ها تخم‌گذارند!

 

یکی از خاطراتی که رهبر معظم انقلاب برایم تعریف کردند، این بود که بارها پدرم را در کوچه و خیابان دیده بودند و بعد از سلام و احوال‌پرسی متوجه شده بودند که در دست او زنبیلی پر از مهمات و اسلحه است و او با خونسردی کامل آنها را با خود جابه‌جا می‌کرد. پدرم بارها ما را هم هنگام جابه‌جایی مهمات با خود می‌برد تا این عملیات شکلی عادی‌تر به خود بگیرد. البته ما این‌ها را بعدها از زبان حضرت آقا شنیدیم و آن زمان متوجه نمی‌شدیم.

 

از حضرت آقا شنیدم که: یک روز آقای اندرزگو را در بازار «سرشور» مشهد دیدم که با یک موتور گازی می‌آمد. موتور را که نگهداشت، دیدم چند خروس در عقب موتور خود دارد. از او درباره‌ی خروس‌ها پرسیدم، جواب داد که این خروس‌ها استثنایی‌اند و تخم می‌گذارند! حضرت آقا فرمودند زنبیل را که کنار زدم، دیدم زیر پای خروس‌ها پر از نارنجک و اسلحه است.

 

شهید اندرزگو در شهریور ماه 1357 و در ماه مبارک رمضان به شهادت رسید، ولی ما تا زمان پیروزی انقلاب و ورود امام به ایران که بهمن ماه بود، از این حادثه خبر نداشتیم. روزی که امام وارد کشور می‌شدند، ما تلویزیون را نگاه می‌کردیم و منتظر بودیم که ایشان هم همراه امام باشند و با ایشان وارد کشور شوند. حضرت امام به کشور آمدند و در مدرسه‌ی رفاه مستقر شدند، فرمودند خانواده‌ی آقای اندرزگو را پیدا کنید، من دوست دارم آنها را ببینم. ما به دلیل مبارزات پدر و تحت تعقیب بودنش همواره در حال نقل مکان از شهری به شهر دیگر بودیم. به همین دلیل هیچ‌کدام از اطرافیان امام نشانی ما را نداشتند، اما خود امام در آخرین دیدار پدر ما با ایشان، شنیده بودند که ما در مشهد ساکن هستیم. این شد که آیت‌الله طبسی و دیگر دوستان ما را پیدا کردند و خدمت امام بردند.

 

خبر شهادت پدر را حضرت امام(رض) دادند

 

یاد دارم زمانی که در تهران و مدرسه‌ی رفاه خدمت امام رسیدیم، ایشان دو برادر کوچک‌تر من را -یکی هفت‌ماهه و دیگری دوساله- روی پاهای خودشان نشاندند و ما را مورد تفقد و مهربانی قرار دادند. ایشان پس از کمی مقدمه‌چینی خبر شهادت پدر را به ما دادند. بعد از شنیدن خبر شهادت پدر، مادرم طبیعتاً بسیار دگرگون و ناراحت شدند. حضرت امام هم برای مادر ما از حضرت زینب سلام‌الله‌علیها و صبر ایشان مثال زدند و او را به صبر و بردباری نصیحت فرمودند. سپس برای ما دعا کردند و من هنوز هم که هنوز است، تأثیرات دعای امام را در زندگی خودم می‌بینم.

 

امام به مادرم فرمودند برای این که راحت‌تر باشید، به تهران بیایید. ما همگی در تهران متولد شده بودیم و بعدها در دوران مبارزات پدر به شهرهای مختلف رفته بودیم. به هر ترتیب ما به تهران آمدیم و بعد از آن در مناسبت‌های مختلف خدمت امام می‌رسیدیم و از رهنمودهای ایشان استفاده می‌کردیم. امام می‌فرمودند: همان شبی که این روحانی مبارز به شهادت رسید، خبر شهادتش را برای من تلگراف کردند و من به‌شدت از این موضوع ناراحت شدم و غصه خوردم که ما محروم ماندیم از نعمت بزرگی مانند شهید اندرزگو که تجربه‌های گرانبهایی در مبارزات داشت.

 

در دوران ریاست‌جمهوری و رهبری حضرت آیت‌الله العظمی خامنه‌ای هم بارها با ایشان دیدار کردیم. عکسی که حضرت آقا در آن حضور دارند، مربوط به سالگرد شهادت شهید اندرزگو در سال 1361 یا 1362 است که خدمت ایشان رسیدیم. در عکس، آن پیرمرد پدربزرگ پدری من است که همراه ما آمده بود.


نوشته شده در تاريخ چهارشنبه یکم شهریور 1391 توسط حامیان امام خامنه ای در گلپایگان
گزارش تصویری تشییع پیکر شهید عید فطر بحرین

 تشییع پیکر «حسام الحداد» که در روز جهانی قدس به شهادت رسید و به شهید عید فطر بحرین معروف شد با حضور چشمگیر مردم بحرین انجام و این مراسم به تظاهرات علیه رژیم آل خلیفه تبدیل شد.

خبرگزاری فارس: گزارش تصویری تشییع پیکر شهید عید فطر بحرین

 پیکر شهید «حسام الحداد» نوجوان 16 ساله بحرینی که بعد از ظهر جمعه در شمال شرقی منامه،‌ پایتخت بحرین به دست نیروهای رژیم آل خلیفه به شهادت رسید، تشییع شد.

این مراسم در حالی برگزار شد که هزاران بحرینی نیز در اعتراض به اقدامات سرکوب‌گرانه نیروهای امنیتی رژیم آل خلیفه تظاهرات کردند. سرکوب مردم توسط آل خلیفه، با پشتیبانی نیروهای اشغالگر سعودی انجام می‌شود.

حسام محمد جاسم الحداد(16 ساله) در حالی‌که نیروهای رژیم آل خلیفه در حال سرکوب تظاهرات روز جهانی قدس بودند، به ضرب گلوله نیروهای امنیتی این رژیم به شهادت رسید. نیروهای رژیم آل خلیفه پس از زخمی شدن حسام الحداد اقدام به ضرب و جرح وی کردند.

 

 

«حسام الحداد» شهید نوجوان عید فطر بحرین

 

 

 

وداع مادر با فرزند

 

حضور گسترده مردم بحرین در تشییع پیکر حسام الحداد

 

حضور گسترده مردم بحرین در تشییع پیکر حسام الحداد

 

حضور ده‌ها هزار نفری مردم بحرین در تشییع پیکر حسام الحداد

 

حضور چشمگیر زنان بحرینی در تشییع پیکر حسام الحداد

 

حضور گسترده مردم بحرین در تشییع پیکر حسام الحداد

 

حضور گسترده مردم بحرین در تشییع پیکر حسام الحداد

 

حضور گسترده مردم بحرین در تشییع پیکر حسام الحداد

 

خوانده شدن نماز میت بر پیکر حسام الحداد


نوشته شده در تاريخ دوشنبه سی ام مرداد 1391 توسط حامیان امام خامنه ای در گلپایگان
نقش مجری مشهور تلویزیون در عملیات مرصاد

 دل توی دلم نبود و یک لحظه از یاد بچه‌های خط بیرون نمی رفتم، الان کجا هستند؟ اتوبوس در یک کافه نزدیک کرمانشاه ایستاد از رادیوی کافه هم صدای مارش می آمد. ولوله‌ای از مسافران دو اتوبوس در کافه برپا شد.

خبرگزاری فارس: نقش مجری مشهور تلویزیون در عملیات مرصاد

محمد رضا فردوسی زمان جنگ گروهبان دوم پیاده بود. او اهل کرمان است و در لشکر 88 زرهی زاهدان تیپ دوم خاش خدمت کرده است. فردوسی در روزهای جنگ دفترچه ای داشت که در آن یادداشت روزانه اش را می نوشت. آنچه می خوانید بخشی است از این خاطرات که مربوط می شود به عملبات مرصاد.

*دیری نپایید که صدای دلنواز هواپیماهای تیز پرواز نیروی هوایی ارتش جمهوری اسلامی طنین افکن شد بیرون رفتم تا شاید برای یک لحظه آنها را ببینم اما آنها در یک آن بالای شهر مهران رسیده بودند. مجددا کنار بی‌سیمها رفتم. اول با بچه‌های مهران تماس گرفتم و خبر موفقیت‌آمیز بمباران هواپیماهای خودی را گرفتم. یادم آمد آن خمپاره 60 را که به طرف دشمن روانه کردم شهید سیدکاظم حسینی چطور با اولین خمپاره فریاد زد که درست خورد وسطشان و از ذوق می خندید و فریاد می‌زد. حالا در اقدامی بزرگتر من در پوست خودم نمی گنجیدم که توانسته بودم انتقامی از دشمن منافقی که جز مرگ راهی برایش نمانده بگیرم.

 

وارد کانال‌های بی سیم منافقین شدم که در آتش می سوختند و پیوسته از دشمن بعثی تقاضای آمبولانس می کردند. با خودم گفتم «این است سزای خیانت به وطن».

هوا رو به تاریکی می رفت و هنوز از حاجی و همراهانش خبری نبود برای یک گشتی شبانه آماده می‌شدیم تا کار تجسس را آغاز کنیم و سرانجام آن بزرگواران شهید در همان جاده مهران که من توانسته بودم در آن پیشروی کنم پیدا شدند. من باز هم سعادت بزرگ شهادت را از دست دادم و با خود تنها ماندم. تنها با خاطراتی که از آن عزیزان داشتم.

خلیل زاده وقتی حرف می‌زد، احساس لطافت خاصی در آدمی پیدا می‌شد. سنجیده، متین و با آرامش خاص سخن می‌گفت. او هم همیشه از شهادت حرف می‌زد. وقتی نگاهش می‌کردم احساس می‌کردم شهیدی زنده است. کار من با خدمت او قابل قیاس نبود؛ شاید همان دو ساعتی را که من می‌خوابیدم او نمی‌خوابید هر وقت بیدار می‌شدم در حال کار و تلاش بود و یا در زیر درختان بنه قرارگاه عملیاتی غرب در حال قرآن خواندن و عبادت خداوند متعال بود. برای رسیدن به او روز و شب نداشت و سرانجام به معبودش رسید.

 

مرصاد؛ نقطه پایان (1367)

چند روز از قرارگاه عملیاتی غرب به مرخصی رفتم و بعد از تمام شدن مرخصی با اتوبوس در راه بازگشت بودم نزدیکی‌های کرمانشاه بودم که از رادیو مارش نظامی پخش شد و بعد آقای نظام اسلامی در مورد پیشروی دشمن حرف زد و رزمندگان را برای ادامه رزم خود فرامی‌خواند؛ دل توی دلم نبود و یک لحظه از یاد بچه‌های خط بیرون نمی رفتم، الان کجا هستند؟ اتوبوس در یک کافه نزدیک کرمانشاه ایستاد از رادیوی کافه هم صدای مارش می آمد. ولوله‌ای از مسافران دو اتوبوس در کافه برپا شد.

 

بعد از آن دل شیر می‌خواست که به سفر خود به سمت منطقه ادامه دهد اما من به عکس تب و تابم برای زودتر رسیدن بیشتر شد چون معتقد بودم نباید از آن وضع فرار کرد. مجددا سوار شدم. راننده سوار شد و صدای شاگرد اتوبوس را می شنیدم که دائم گفت: بغل دستی کسی جا نماند می‌خواهیم حرکت کنیم.

به ترمینال کرمانشاه رسیدم. کمتر ماشین شخصی به آن طرف می رفت مجبور شدم با یک تویوتای سپاهی حرکت کنم همه در تکاپو بودند و جاده از ماشین آکنده بود. اگرچه جنگ ما با دشمن بعثی به نوعی رو به اتمام بود اما این تراژدی بسیار خوشی برای ما در برداشت پایانی که دل هر ایرانی وطن پرست و مسلمان را به وجد می‌آورد و آن نبردی رویارو با نامردمانی از همین دیار بود که شرافت خود را برای دنیای پست فروخته بودند. وطن فروشانی که نقطه پایان نبرد را با مرگ پستشان می بایستی در پشت تنگه مرصاد بگذرانند و من از پشت تویوتای سپاه به بالگردهای تیر پرواز بزرگمردان هوانیروز نگاه می‌کردم که یکی پس از دیگری می رفتند و باز برای بارگیری مهمات برمی‌گشتند اما ما هنوز نمی دانستیم چند کیلومتر آن طرف تر گورستانی از اجساد متعفنشان در تنگه مرصاد توسط شیعیان دلیر مولاعلی درست شده است و خود با همه تجهیزات اهدایی عراقی‌ها در آتش دنیایی فعلا می سوزند تا انشاءالله برای ابد هم در دوزخ الهی بسوزند.

مبهوت بودم. خواستم از پرستار بپرسم که قبل از پرسیدن من جواب داد: «خیلی شانس آوردید ماشین شما چپ کرده بود؛ فقط شما جان سالم به در بردید».

 

آنجا اوضاع منطقه را بررسی کردم که معلوم شد منافقین تا تنگه مرصاد راه را باز دیده‌اند و با نفربرهایشان به پیش می‌تاختند و گمان می‌کردند مردم در کرمانشاه با دسته‌های گل به استقبالشان خواهند آمد اما غیورمردان هوانیروز با راکتها و کالیبرهایشان این کار را کرده بودند و تنگه مرصاد عزم آهنین و اراده پولادین رزمندگان اسلام را در تاریخ ثبت کرد و در آن نوشته خواهد شد که گورستانی از خیانتکاران به وطن در قلب خاک غرب کشور با همه تجهیزاتشان مدفون شدند.

روز بعد با چند روز استراحت پزشکی مرخص شدم احساس می‌کردم که دیگر به وجودم در جبهه نیازی نیست در این کشور فوج فوج جوان های مؤمن و بسیجی وجود دارد که حتی نخواهند گذاشت یک منافق جان سالم به در ببرد. اینجا دیگر مهران و سومار و گیلان غرب و کانی شیخ و تدین نیست که چند ماه مداوم بمانند.

تهران بزرگ، روز بعد

با امنیت و استقلال کامل به تهران رسیدم. احساس غرور می‌کردم که سالها با همه رزمندگان نگذاشتیم وجبی از خاک مقدسمان به دست دشمنان داخلی و خارجی بیفتد. انگار سالها با همه دنیا نبرد کرده بودیم.

گشتی در شهر زدم و بعد هم سری به اقوام. در میدان امام حسین صدای بلندگوی هلال احمر را از یک کانتینر شنیدم که نیاز مبرم به خون گروه O منفی داشتند. گفتم اگر در جبهه خونت به زمین نریخت حالا وقت خوبی است که جان یک رزمنده را نجات دهی. دکتر تا مرا دید گفت: برادر با این دست و سر و صورت زخمی چطور از شما خون بگیریم؟ روی تخت دراز کشیدم و گفتم: آقای دکتر خونم نایاب است کم گیر می‌آید بگیرید.

 

دکتر لبخندی زد و گفت: پس اول باید شما را معاینه کنم رزمنده زخمی! نگاهی به کیسه پر از خون کردم و دهانی شیرین کردم و از پلکان پایین آمدم. فقط دو بال پرواز در من کم بود. وقت خون دادم احساس سبکی خاصی داشتم

پشتیبانی منطقه2- کرمانشاه

حالا دیگر پست و مقام به اوج خود رسیده بود و من طی یک مأموریت به پشتیبانی منطقه 2 کرمانشاه خودم را معرفی کردم.

فواصل کمتر از صد و پنجاه متری با دشمن کجا و خدمت در کرمانشاه کجا! باور می‌کردم چون در کار خداوند متعال شک جایز نیست و این او بود که می‌خواست این بنده حقیرش را همه جا مورد آزمایش قرار دهد و من هرچه از خط فاصله می‌گرفتم احساس مسئولیت بیشتری می‌کردم و حالا که کشور در آتش بس به سر می‌برد من وظیفه‌ای خطیر و مهم بر عهده داشتم.

وقتی در آسمان جبهه‌ها، پرواز می‌کردم و به نقطه‌های ریزی که سالها در آن جنگیده بودم نگاه می‌کردم به کوچکی خود و عظمت پروردگار می اندیشیدم که چطور سالها از دل بی‌نهایت ریز آن نقطه خبر داشته است و این برمی‌گشت به نتیجه دعاهایی که در حقم می شد؛ دعای مادر، پدر، برادران و خواهرانم و همسرم که همیشه مرا در ادامه رزم دلداری می‌دادند و سالها رنج فراقم را تحمل می‌کردند و خم به ابرو نمی‌آورند. همسرم مثل همه زن‌های ایرانی الگوی نمونه یک زن مسلمان است که با فداکاری‌اش فرصت ادامه مبارزه با دشمن را به من داد.

 

او در خود زجر تنهایی و دوری از من را و ترس اینکه هر لحظه خبر ناگواری به او برسد سالها تحمل کرده است و هرگز خواری و ذلت مرا نخواسته و او به راستی پیرو راستین بانوان محترم دینمان است. او و همه زن‌های صبور ایرانی دل حضرت فاطمه و زهرا و بانوی کربلای حسینی زینب کبری را شاد کردند و ما را علی‌وار به جبهه‌ها فرستادند که عده‌ای از ما ابوالفضلی و حسینی به شهادت رسیدند.

اگرچه من نتوانستم با شهدا همسفر شوم که این بی‌شک فقط خواست و مشیت خداوند تبارک و تعالی بود که اینگونه برای من رقم خورد.

 

پایان


نوشته شده در تاريخ سه شنبه هفدهم مرداد 1391 توسط حامیان امام خامنه ای در گلپایگان
آنان که به ولایت امام(ره) اعتقاد ندارند بر جنازه من حاضر نشوند

پدر و مادر و همسر عزیزم! مراقبت کنید آنان که پیرو خط سرخ امام خمینی نیستند و به ولایت او اعتقاد ندارند بر من نگریند و بر جنازه من حاضر نشوند در زنده بودنمان که نتوانستیم در آن ها اثری بگذاریم...

خبرگزاری فارس: آنان که به ولایت امام(ره) اعتقاد ندارند بر جنازه من حاضر نشوند

 علی رضا اولین فرزند خانواده «موحد دانش» در سال 1337 در تهران به دنیا آمد. در سال 1355 بعد از اخذ دیپلم به سربازی اعزام شد و پس از فرمان امام خمینی مبنی بر فرار سربازان از پادگان‌ها،او نیز از پادگان گریخت و به جمع انقلابیون پیوست.پس از پیروزی انقلاب، در کمیته انقلاب اسلامی شمیران به فعالیت مشغول شد. وی در فروردین ماه 1358 به عضویت سپاه پاسداران در آمد و ابتدا مأموریت حراست از بیت امام خمینی را بر عهده گرفت. با آغاز غائله کردستان، عازم این منطقه گردید و در چند عملیات پاکسازی علیه ضد انقلابیون شرکت کرد. پس از آن به جبهه اعزام شد و به عنوان جانشین "محسن وزوایی در عملیات بازی دراز حضور یافت و در همین عملیات، یک دستش قطع شد. پس از عملیات "مطلع الفجر" به مکه معظمه مشرف شد. قبل از عملیات فتح المبین، به تیپ 27 محمد رسول الله (ص) اعزام شد تا به عنوان معاون گردان حبیب بن مظاهر مأموریتش را انجام دهد.

وی پس از خاتمه عملیات فتح المبین، فرماندهی گردان حبیب بن مظاهر را بر عهده گرفت و نقش فعالی در مراحل سه گانه "الی بیت المقدس" و آزادی خرمشهر ایفا کرد.

پس از پایان عملیات بیت المقدس، به همراه قوای محمد رسول الله (ص) به لبنان اعزام شد. بعد از بازگشت از لبنان، تاسیس و فرماندهی تیپ تازه تاسیسِ 10 سید الشهدا (ع) را بر عهده گرفته، در عملیات "والفجر 1" با این تیپ وارد عملیات شد و در همان عملیات نیز مجدداً مجروح شد.

علیرضا موحد، عاقبت در تاریخ 13 مرداد 1362 در عملیات والفجر 2 در منطقه حاج عمران به شهادت رسید. وی در زمان شهادت ، به دلایلی فرماندهی تیپ سیدالشهدا (صلوات الله علیه) را به کاظم رستگار واگذار کرده و به عنوان یک رزمنده ی عادی در عملیات شرکت نمود.

در بیست و نهمین سالگرد این سردارِ سرفراز ، متن دو وصیت نامه ای را که از وی به یادگار مانده است ، بازخوانی می کنیم. خداوند روح این عزیز و برادر شهید و مادر صبورش را قرین رحمت خود گرداند. شادی روحشان صلوات

 

شهید حاج علی رضا موحد دانش بنیان گذار و اولین فرمانده لشکر 10 سیدالشهدا(صلوات الله علیه)

 نخستین وصیت نامه شهید حاج علی موحد دانش:

با نام خدای محمد (ص) و علی (ع) و به نام خدای حسین (ع) و بزرگ مرد زمان خمینی، سخنم را آغاز می کنم. پروردگارا! تو شاهدی که ما برای رضای تو می جنگیم و برای رضای تو است که از شهرمان و از پدر و مادر و وابستگی هایمان به دنیا بریده ایم و مشتاقانه به سوی تو آمده ایم. پس تو را به خمینی قسم یاری مان کن؛ پروردگارا! تو را شکر می گویم و از تو سپاسگذارم که افتخار جنگ با لشگر کفر را به ما دادی و این افتخاری است بزرگ. حسین (ع) بی یاور و تنها و متکی به تو به میدان آمد.

یزیدیان بسیارند و امیدشان به بسیاری لشگر و حسین (ع) فریاد می زند: «هل من ناصر ینصرنی» و کسی نیست که به یاری اش برود. اکنون وقت آن است که ندای سرور شهیدان را لبیک گفته و به سویش پر کشیم.

حسین (ع) جان! تو می دانی که ما هم از مرگ باکی نداریم و مرگ در نظر ما هم مرگ نیست، فنای جسم است و آغاز هستی.

مرگ اگر مرگ است گو نزد من آی /تا در آغوشش بگیرم تنگ تنگ / من ز او عمری ستانم جاودان/ او ز من جسمی ستاند رنگ رنگ

مردم !بدانید و آگاه باشید که در مکتب ما شهادت مرگی نیست که دشمن بر ما تحمیل کند، شهادت مرگ دل خواهی است که مبارز مجاهد و مومن با تمام آگاهی و بینش و منطق و شعورش انتخاب می کند و این آخرین پیام هر شهید است که همیشه راه حسین (ع) باقی است و یزیدیان بر فنا. محرم مجسم این جاست، عاشورای ثانی این جاست، کربلای حسین این جاست و یزیدیان آمده اند که فساد را رواج داده؛ اسلام محمدیان را نابود کنند اما غافل از این که یاران حسین (ع) این جا نیز آماده اند تا آخرین قطره خونشان را فدا کنند و مانع از این شوند که کفار در شهر های اسلامی مان نفوذ کنند و خدا نیز مثل همیشه یارشان است و ما می جنگیم با آنان که با حسین (ع) جنگیدند و می کشیم کسانی را که حسین (ع) را کشتند و کشته می شویم همان گونه که حسین (ع) و یارانش کشته شدند و پیروز به همان ترتیب که حسین (ع) پیروز شد.

پدر و مادر عزیز و مهربانم! با غرور و سر بلند باشید زیرا فرزندی را که تحویل جامعه دادید، راهش راه حسین (ع ) و سر نوشتش سر نوشت حسین (ع) و یارانش است.

مادر! در سوگ من اشک مریز و در غم از دست دادانم گریه نکن. زیرا همان طور که قبلا چندین بار گفته ام من متعلق به شما نیستم، امانتی هستم که خدا به شما داده و سپس آن را از شما پس گرفته است. پس نباید در غم از دست دادن چیزی که متعلق به شما نبوده ناراحت باشید.

پدر و مادر خوبم! بدانید که اگر مرگ من در پیشگاه خدا شهادت محسوب می شود هم اکنون جایگاه والایی دارم و در کنار کسانی هستم که از شما نسبت و به من دل سوزترند.

مادر جان! یادت باشد که فرزندت مشتاق مرگ بود و از مرگ هراسی نداشت و آگاهانه به استقبال آن رفت و مرگ با عزت را بر زندگی پر ذلت ترجیح می داد.

پدر و مادر ! می دانم که در زندگی زحمات زیادی را به خاطر من متحمل شدید تا من در زندگی سعادتمند شوم. بدانید که اکنون من خوشحال و سعادتمندم و شمات به آرزویتان رسیده اید و اگر خوشی مرا می خواهید نباید در نبودن من اشک بریزید و غمگین باشید. شما باید به خود ببالید که فرزندتان به قلب دشمن زده و با خونش بر شمشیر تیز دشمن پیروز شد.

ای کسانی که از مرگ می هراسید! قبول کنید که مرگ حق است و ما نباید یک عمر از یک لحظه کوتاه که اسمش مرگ است بترسیم و بنشینیم تا آن مرگ به سراغمان بیاید بلکه باید به پیشوازش برویم. حسین (ع) بزرگ سرور آزادگان و این راهنمای شهادت می فرماید: «زندگی عقیده است و جهاد راه آن»، من نیز از زمان انقلاب به رهبری روحانیت مبارز و متعهد و در صدر آن امام عزیزمان که جانم فدایش – عقیده ام را در زندگی انتخاب کردم و در راه رسیدن به هدفم جنگیدم و این افتخاری است برای من که در راه نیل به مقصودم کشته بشوم.

شما ای دوستان! به جسمم نیندیشید که بی جان در زیر خروارها خاک مدفون شده. به روحم فکر کنید که اکنون کجاست و با چه کسانی محشور شده.

محمد رضا، برادر مومنم! تو تنها وارث اسلحه من هستی، نگذار که اسلحه ام از دستم بیفتد. آن را برگیر و بر علیه طاغوتیان و کفار به کار گیر. سعی کن در زندکی کسی را از خودت نرنجانی. به روی پاهایت استوار بایست و مغزت را در اختیار خدا قرار بده و با اسلحه ات در راهش جهاد کن.

برادر! هیچ وقت فکر نکن که من مرده و از بین رفته ام، من همیشه با تو هستم و در نزد خدا روزی می خورم، همانگونه که خدا می فرماید:

ولا تحسبن الذین قتلوا فی سبیل الله امواتا بل احیاء عنده ربهم یرزقون.

سعی کن در زندگی زیر بار ظلم نروی و همیشه بر علیه ظلم و جور ظالمان به رهبری ابر مرد تاریخمان خمینی بزرگ بجنگی.

برادرم! از من به تو یادگار، این مرد خدا را تنها مگذار که درد محرومان را می گوید و رنج مظلومان را بیان می کند. بیشتر قرآن بخوان و سعی کن به احکام عمل کنی. در زندگی کاری کن که همیشه باعث افتخار پدر و مادرمان باشی و آن ها را از خودت ناراضی نکنی که رضای خدا در رضای آنهاست.

و زهرا خواهرم! تو نیز زینب گونه و با منطق در تحمل سختی ها و مصائب روزگار بکوش و گریه و شیون سر نده که مرا ناراحت می کنی. مادرمان را دلداری بده و نگذار که به فکر جسم من باشد. جسم من فانی است ولی روح است که جاودانه است.

خواهرم!  حجابت را حفظ کن زیرا زنی که همه جا را می بیند و خود دیده نمی شود، خود محرومیتی را بر استعمار تحمیل کرده است و زینب (س) نیز چنین بود. فریاد حق طلبانه ات هرگز خاموش نمی شود. هر وقت که دلت برایم تنگ شد سوره واقعه را بخوان. از طرف من از تمامی فامیل حلالیت بخواه و از آن ها بخواه که حامی اماممان درتمام عمر باشند و از دولت مکتبی برادر رجایی حمایت و پشتیبانی کنید زیرا اینان هستند که درد محرومان جامعه را می دانند و برای رضای خدا کار می کنند. از طرف من به فامیلمان بگو شاید به صورت ظاهر روحانیت مبارز و برادر مکتبی و همراهانش در دنیا دارای طرفداری کمتری باشند ولی ای کاش می توانستید از شهدای به خون خفته ایران نیز نظر خواهی می کردید، آن وقت بود که به حقانیت این امام و این روحانیت و این برادر عزیز (رجایی) پی می بردید و مریدش می شدید.

برادران و خواهران مومن و مسلمان! سعی کنید به شعارهایی که در خانه هایتان می دهید جامه عمل بپوشانید و نظاره گر و تماشاچی نباشید. خداوند در قرآن رو به روی رسولش می فرماید: «ای پیغمبر! به یارانت بگو غیر از دو نیکی چه چیزی از ما انتظار دارید؛ یا پیروز می شوید و یا شهید که در هر صورت پیروزی با شماست و شما برنده نهایی هستید». ما نیز در این جنگ با رهبری خمینی بزرگ و یاری خدا حتما پیروزیم اگر چه کشته شویم.

پدر عزیزم! از مقدار پولی که نزد تو می باشد 1000 ریال به شهریار و 150000 ریال به حسین این برادر عزیزم که همیشه و تا پایان عمر یارم بوده بدهید و بقیه را هر طور صلاح می دانید، خرج کنید.

مراسم خیلی مختصری برایم بگیرید و فکر کنید که برایم عروسی گرفته اید.شادی کنید تا روحم شاد شود. از دوستان و آشنایان و فامیل و هر کسی که در مدت عمر کوتاهم به نحوی به آن ها از سوی من ضرری رسیده حلالیت بخواهید و دوستانم را دوست بدارید، زیرا که برایم یاران خوبی بودند. به همرزمانم به دیده فرزند بنگرید و هیچگاه کسی را در مرگ من مقصر ندانید.

والسلام

بیاد همیشگی شما

علیرضا موحد دانش2/ 1/ 1360

 

آخرین وصیت نامه دوم شهید علی رضا موحد دانش:

سلام علیکم. در زمانی قلم به نیت وصیت بر کاغذ می لغزانم که هیچ گونه لیاقت شهادت را در خود نمی بینم. وقتی به قلبم رجوع می کنم، غیر از سیاهی و تباهی و معصیت چیزی نمی یابم و به همین دلیل است که از پروردگار توانا عاجزانه می خواهم که تا مرا نیامرزیده است، از دنیا نبرد.

پروردگارا ! با گناهی زیاد از تو که لطف و کرمت را نهایتی نیست، تقاضای عفو و بخشش دارم.

الهی! بنده ای که تحمل از دست دادن یک دست را ندارد چگونه بر آتش دوزخ توان دارد؟

خدایا ! توبه ام را بپذیر و از گناهانم در گذر که غیر از تو کسی را ندارم و غیر از تو امیدی ندارم.

مردم! بدانید راهی را که در آن گام نهاده ایم که همانا راه حسین (ع) است به اختیار انتخاب کرده و تا آخرین نفس و آخرین رمقی که به تن داریم در سنگر رضای خدا خواهیم ماند و به دشمن زبون کافر خواهیم فهماند که ملتی که پشتیبانش خداست و پیشاپیش امام زمان در مقابل تمامی کفر خواهد ایستاد و انشا الله پیروز خواهد شد.

پدر و مادر عزیزم! همان گونه که در شهادت برادرم صبر کردید و استقامت ورزیدید، اکنون نیز صبر پیشه کنید. در حدیث است که هرگاه پدر و مادر در مرگ دو فرزندشان استقامت کنند، خداوند کریم اجری عظیم نصیبشان می کند. شما خوب می دانید که شهید عزادار نمی خواهد، رهرو می خواهد، همان طور که من رهرو خون برادرم بودم شما هم با قلم و زبانتان پشتیبان انقلاب و امام عزیز باشید.

مادر عزیزم! به مادران بگو مبادا از رفتن فرزندان تان به جبهه جلوگیری کنید که فردا در محضر خدا نمی توانید جواب زینب (س) را بدهید که تحمل 72 شهید را نمود.

پدر و مادر عزیز! به خاطر تمام بدی ها و ناسپاسی ها که به شما کرده ام مرا ببخشید و حلالم کنید و از همه برای من حلالیت بخواهید. از همسرم که امانتی است از من نزد شما خوب محافظت کنید که مونس آخرین روزهایم بود.

برادران عزیز! برادری داشتم که در راه خدا شهید شد، قبلا در وصیت نامه ام با او صحبت و درد دل می کردم، اکنون به شما توصیه می کنم که برادران عزیزم! نکند در رختخواب ذلت بمیرید، که حسین (ع) در میدان نبرد شهید شد. مبادا در غفلت بمیرید، که علی (ع) در محراب عبادت شهید شد و مبادا در بی تفاوتی بمیرید که علی اکبرِ حسین در راه حسین (ع) و با هدف شهید شد.

پدر و مادر و همسر عزیزم! مراقبت کنید آنان که پیرو خط سرخ امام خمینی نیستند و به ولایت او اعتقاد ندارند بر من نگریند و بر جنازه من حاضر نشوند در زنده بودنمان که نتوانستیم در آن ها اثری بگذاریم، شاید در مرگمان فرجی باشد و بر وجدان بی انصافشان اثر گذارد والسلام

علی رضا موحد دانش

تاریخ نگارش 17/ 11/ 1361

 


نوشته شده در تاريخ چهارشنبه یازدهم مرداد 1391 توسط حامیان امام خامنه ای در گلپایگان
تخریب‌چی که در سالگرد تولدش به شهادت رسید+عکس

 بچه هایی بودند که وقتی پا تو جبهه می‌گذاشتند آنقدر زود بال و پر در می‌آوردند که اگر مواظبت از اونها نمی‌کردی زود می‌پریدند. از جمله این راه بلدها دانشجوی شهید حمیدرضا دادو بود.

خبرگزاری فارس: تخریب‌چی که در سالگرد تولدش به شهادت رسید+عکس

به گزارش گروه «حماسه و مقاومت» خبرگزاری فارس، بعضی از شهدا راه بلد سایرین بودند. جبهه شده بود سکوی پرواز برای اونایی که اهل سیر و سلوک بودند. جنگ با دشمن بیرونی بهانه ای بود برای کارزار با دشمن درونی.

بچه هایی بودند که وقتی پا تو جبهه می‌گذاشتند آنقدر زود بال و پر در می‌آوردند که اگر مواظبت از اونها نمی‌کردی زود می‌پریدند. مجالست و موانست با این عرشی های خاک نشین آدم رو به عرش می‌برد. از جمله این راه بلدها دانشجوی شهید حمیدرضا دادو بود. فامیلیش دادو بود اما اهل داد و بیداد نبود.

 

 

شهید حمید دادو- بهار66- پادگان اماعلی(ع)- سنندج

حمید متولد سال 1346 بود و در میدان خراسان ،خیابون شهید طیب (بی سیم سابق) رشد کرده بود و پدرش هم در میدان خراسان مغازه آبنبات فروشی داشت. بچه با ادب و درسخونی هم برای پدر و مادرش بود. به خاطر روحیات و مهربانیش، علاقه مندان زیادی داشت. بعد از عملیات بدر وارد جبهه شد. ابتدا رفت گردان حضرت قمربنی هاشم(ع) و برای عملیات عاشورای 3، امدادگر گردان حضرت علی اصغر (ع) بود و در همان عملیات دلاوری و رشادتش رو به رخ کشید و حمیدی که به ظاهر جثه کوچک و استخونیش به چشم میومد اونور سکه وجودش را هم رو کرد.

حمید با تاسیس گردان حضرت زینب (س) بعد از عملیات والفجر8 به این گردان رفت و بعد از عملیات کربلای یک به جمع رزمندگان گردان تخریب لشگرده سیدالشهداء(ع) پیوست.

وقت نماز ظهر و عصر تو مقر قلاجه داشتم مقابل منبع آب وضو می‌گرفتم که دیدم یکی دیگه هم آستین رو بالا زده و منتظره وضو بگیره. تعجب کردم! تا حالا ندیده بودمش. وضوم که تمام شد قدری صبر کردم تا اون هم وضو گرفت و با هم راه افتادیم سمت حسینیه. قدم‌ها رو خیلی آروم برمی‌داشتیم تا بیشتر با هم آشنا بشیم.

 

تیرماه66-شب عملیات نصر4-موقعیت گردو-آخرین عکس حمید- ازراست: شهیداللهیاری - شهید فیروزبخت - بالای وانت: شهیدصادقی- شهید دادو

 

نمی‌تونم توصیف کنم در برخورد اول با حمید چه حالی داشتم، احساس می‌کردم سال‌ها باهاش رفیق بودم. حرف که می‌زد سرش پایین بود. ازش پرسیدم تازه اومدی جبهه؟

گفت: تازه که نه؛ گردان حضرت زینب(س) بودم.

پرسیدم چی شد هوس اومدن به گردان تخریب کردی؟ درحالی‌که سرش رو بالا می‌آورد که عینکش رو جابجا کنه. جواب داد: خودم نیومدم، یکی منو آورد.

 

اسفند1365- شب ولادت حضرت علی(ع)

 

به حسینیه رسیدیم و بعد از نماز بردمش چادر خودمون و با هم نهارخوردیم. در همان هفته اول حمید تو گردان جا افتاد و آموزش‌ها شروع شد.

بچه ها برای عملیات کربلای 2 آماده می‌شدند و آموزش‌ها به فراخور منطقه عملیات که کوهستانی بود در اطراف کوه‌های قلاجه بود. شهید اربابیان و برادر آقایی مسوولیت آموزش نیروهای تازه وارد رو داشتند و حمید چهره شاخص این دوره بود و در همان دوره حمید با تلاش فراوان و استعدادی که داشت، شد خبره ثبت میدان مین.

حمید کسی بود که هیچکس حسادت به رشد تخصصی اون نداشت چون آنقدر متواضع، مودب و مهربان بود که جایی برای این حرف‌ها نبود.

هوای قلاجه کم کم داشت سرد می‌شد و بچه ها اورکت تحویل گرفتن. حمید آخرین نفری بود که رفت تدارکات برای گرفتن اورکت.

 

شهید حمیدرضا دادو

 

اورکت های کره ای تموم شد و به حمید یک اورکت کهنه و زرد رنگ رسید. اگه ماها بودیم گردان رو روی سرمان می‌گذاشتیم اما حمید روح بزرگی داشت و ابدا گله ای نکرد و این اورکت حمید شد شاخص. هر وقت وارد حسینیه می‌شدی، صاحب اورکت زرد رنگ در سجده بود. حمید چشم هاش خیلی کوچیک بود وقتی هم که تو سجده گریه می‌کرد این چشم‌ها دیگه باز نمی‌شد.

من با یک تعداد دوستان برنامه داشتیم که عصرهای جمعه پشت یه تخته سنگ که بالای مقر تخریب بود جمع می‌شدیم و دعای سمات می‌خوندیم و حمید هم به اون جمع اضافه شد. حمید از اول دعای سمات تا آخر دعا حال گریه داشت و جمع ما هم با گریه او حال می‌کردیم. شهید مهدی ضیایی که اون هم برای خودش تو عبادت کسی بود می‌گفت من به حال حمید غبطه می‌خورم.

 

صبح عملیات نصر4- ماووت- تپه دوقلو- پیکرشهید حمید رضا دادو

 

حمید در گردان تخریب برای خودش کسی شد و مرشدی شد برای یک عده دیگه از بچه های مستعدی که تازه وارد گردان می‌شدند. حمید در عملیات کربلای دو، جزو تیم مین گذاری بود که قرار بود در ادامه عملیات وارد کار شوند اما اتفاقاتی که در عملیات افتاد موجب لغو ماموریت تیم اونها شد. حمید در زمره نیروهای عملیاتی کربلای 4 و 5 بود .

حمید مامور شد به گردان حضرت علی اکبر(ع) و در روزهای اول ورودش شهید علی آملی معاون گردان حضرت علی اکبر(ع) مرید مرام او شده بود و در شب عملیات کربلای 5 با غواصان تخریبچی برای شکستن دژ شلمچه راهی شد و در تکمیلی کربلای 5 هم حمید توفیق حضور داشت .

بهار 66 گردان تخریب در پادگان امام علی(ع) درسنندج اردو زد و مقدمات عملیات در ماووت فراهم شد. اوایل تیرماه 66 ماموریت عملیات در ارتفاعات مشرف به شهر ماووت به لشگر 10 واگذار شد و خبر ماموریت جدید همه بچه های تخریب رو به وجد آورد. حمید هم با اصرار زیاد خودش رو جا کرد و شب عملیات نصر4 به عنوان تخریبچی به گردان حضرت علی اصغر مامورشد. شب عملیات نصر4 با بچه های مامور به گردانها سوار وانت شدیم. مسیر ما از موقعیت گردو (نام یکی از مقر های لشگر10 درماووت) تا خط اول تقریبا طولانی بود و در مسیر که می‌رفتیم، حرف‌های حمید نشون می‌داد بدجوری هوایی شده. 

ورد زبونش شده بود که : دنیا معبر عبوره... نه قرارگاه موندن... گاهی هم از من سووال می‌کرد: برادر جعفر، طناب معبر کم نیاد؟ حمید وظیفه کشیدن طناب معبر در میدون مین رو داشت. و این اولین ماموریت معبر زدن حمید بود.

ساعت حدود 12 شب بود که به مسوولین گردانها معرفی شدیم. از نیمه شب گذشته بود که با ستون گردان‌ها به سمت راه کارهای تپه دوقلو حرکت کردیم. نزدیک خط دشمن ستون نیروها نشستن و به اتفاق شهید رسول فیروزبخت نزدیک میدان مین شدیم. صدای تلق و تولوق می‌آمد و دشمن داشت موانع مقابل سنگرهاش رو تقویت می‌کرد. قرار شد منتظر بمونیم که نیروهای دشمن میدون مین رو ترک کنند. نیمه شب بود که بچه ها وارد راه کارها شدند و معابر باز شد و دستور آغاز عملیات صادر شد. ما نیروها رو از میدون مین عبور دادیم. در گیری سختی بود. دشمن بر منطقه مسلط بود و آتش سنگینی روی معبر اجرا می‌کرد. مجبور شدیم با شهید فیروزبخت پشت تخته سنگی پناه بگیریم. هوا داشت روشن می‌شد و صحنه درگیری کاملا مشخص بود. گردان حضرت علی اکبر(ع) و حضرت قاسم(ع) هم وارد میدون شدند و زیر آتش فوق العاده سنگین از معبر گذشتند.

نماز صبح رو فکر کنم بدو بخیز خوندیم. یکی دو ساعت از روز گذشته بود که مواضع اولیه تثبیت شد و قرار شد بچه های تخریب برای ماموریت بعدی به عقب برگردند. همه اومدن غیر از حمید. یکی ازبچه ها که صورتش غرق خون بود گفت: خمپاره خورد بین من و حمید و دیگه نفهمیدم چی شد. بچه های تخریب رو جمع کردیم و به سمت عقب میومدیم. اکثر بچه ها مجروح بودند، از آخرین خاکریز که رد شدیم سنگر بچه های تخریب پیدا بود و از اون دور معلوم بود که یکی مقابل سنگر ایستاده. نزدیکتر که شدیم دیدم شهید سید محمد زینال الحسینیه (معاون تیپ کربلا و فرمانده تخریب لشکر10).

بعد از اینکه گزارش کار رو دادم، سید حال اولین نفری رو که پرسید حمید بود. گفت: برادر دادو چی شد؟ گفتم: آقا سید، حمید پرید.

تا اینو گفتم دیدم سید عقب عقب رفت و به گونی های سنگر تکیه داد. می‌شد غم رو ازچهره اش خوند. با حسرت و خیلی غلیظ گفت: خوش به حالش..

و اینگونه حمید مهربون و دوست داشتنی مزد رحماتش رو گرفت و در سالروز تولد 20 سالگیش در تاریخ 12/4/66 برگه شهادتش امضا شد. حمید دو ماه قبل از شهادت در رشته علوم آزمایشگاهی دانشگاه کرمان پذیرفته شد و قرار بود مهرماه سرکلاس حاضر بشه اما اون یک شبه تمام کلاس‌ها رو گذروند و نمره قبولی گرفت.

پیکر مطهر شهید حمید رضا دادو با همان لباس رزم در گلزار شهدای بهشت زهراء(س)-قطعه 29-ردیف159-شماره14مهمان خاک شد.

راوی:جعفرطهماسبی


نوشته شده در تاريخ دوشنبه دوازدهم تیر 1391 توسط حامیان امام خامنه ای در گلپایگان
معرفی تروریست ها در روزهای آینده

 وزارت اطلاعات جمهوری اسلامی ایران دومین اطلاعیه پیرامون دستگیری تروریست‌های وابسته به رژیم اشغالگر قدس را صادر کرد.

خبرگزاری فارس: بازداشت همه عوامل ترور شهدای هسته‌ای /معرفی تروریست ها در روزهای آینده

 متن ا اطلاعیه  وزارت اطلاعات به شرح زیر است:

بسم الله الرحمن الرحیم

 بدنبال اطلاعیه‌ی مورخ بیست و پنجم و مصاحبه‌ی وزیر محترم اطلاعات در بیست و هشتم خرداد ماه گذشته، به استحضار ملت شریف ایران می رساند:

 1- کلیات اقدامات این وزارتخانه از زمان صدور اطلاعیه‌ی یاد شده تا کنون بشرح ذیل بوده است:

 الف) روند فشرده‌ی جمع آوری‌های اطلاعاتی در داخل و خارج از کشور با شدت هرچه بیشتر استمرار یافته است.

 ب) تخلیه‌ی اطلاعاتی متهمین بازداشت شده و نیز انجام انواع تحقیقات پیرامون اعترافات متهمین و یافته‌های جدید اطلاعاتی در داخل و خارج از کشور با جدیت ادامه داشته است.

 ج) مبتنی بر آخرین یافته‌های اطلاعاتی، تعدادی دیگر از عناصر هسته‌های تروریستی مورد بحث، اعم از عوامل عملیاتی و پشتیبانی، شناسایی و بازداشت شده‌اند.

 د) برخی از کشورهایی که خاک، تسهیلات یا اسناد هویت اتباع آنها مورد سوء استفاده‌ی تیم‌های تروریستی وابسته به موساد قرار گرفته بود، اطلاعاتی در اختیار رابطین رسمی این وزارتخانه قرار داده‌اند.

 2- خلاصه‌یی از اطلاعات حاصله‌ی قابل انتشار به شرح ذیل می باشد:

 الف) سازماندهی عملیات ترور شهدای هسته‌یی کشور در قالب سلول‌های سازمان یافته در چندین لایه‌ی حفاظتی متشکل از عناصر « شناسایی، لجستیک، عملیات» بوده است که با عنایات الهی، کلیه‌ی عوامل دخیل در ترور شهیدان شهریاری، احمدی روشن و قشقایی، مورد شناسایی قرار گرفته و بازداشت شدند.

 ب) از عوامل ترور شهید دکتر علی محمدی، قبلا تنها عامل بمب گذاری (معدوم مجید جمالی فشی) بازداشت شده بود. در سلسله عملیات اخیر سربازان گمنام امام زمان(عج)، کلیه‌ی مزدوران و جنایتکاران دخیل در آن واقعه، اعم از عناصر شناسایی شهید، عوامل تدارکات، نیروهای تأمین پوشش‌های عملیات، عوامل مراقبت مستقر در صحنه‌ی عملیات و عامل اصلی فعال سازی بمب، شناسایی شده و جملگی آنها بازداشت شدند.

 ج) تعدادی از عوامل ترور آقای دکتر فریدون عباسی رئیس محترم سازمان انرژی اتمی کشور، از جمله بازداشت شدگان می باشند.

 د) اماکن استقرار عناصر سازمان تروریستی موساد در یک اقلیم هم مرز کشور و پادگان‌های آموزشی دشمن صهیونیستی در آن اقلیم شناسایی گردید. همچنین تعدادی از فرماندهان ستادی ترورها اعم از طراحان عملیات، متولیان آموزش تروریست‌های بازداشت شده و مأموران ارتباطات فنی و عناصر نقل و انتقال نفر و تجهیزات متردد در منطقه‌ی غرب کشور( اعم از نیروهای سازمان جاسوسی_ تروریستی موساد، عناصر اطلاعاتی اقلیم مورد بحث و قاچاقچیان منطقه) شناسایی گشته، بعضا تصاویری از آنها در گریم‌های مختلف تهیه شده و برای تعدادی دیگر، چهره نگاری به عمل‌ آمد که فعلا برای آنها تشکیل سابقه شد.

 ه) مشخص گردید که متهمین بازداشت شده علاوه بر ترورهای مورد بحث، اقدامات و جنایت‌های ضد مردمی دیگری نیز انجام داده بودند که در زمان مقتضی اعلام خواهد شد.

 و) متهمین مورد نظر اعتراف نموده‌اند که پس از ترور شهید مصطفی احمدی روشن، سازمان تروریستی موساد طی دستورالعملی، انجام چند عملیات خرابکاری و انفجار در اماکن زیارتی و محل‌های عمومی پرازدحام را به آنها ابلاغ و در حال فراهم آوردن مقدمات آن مأموریت‌های شیطانی بودند که با عنایات الهی، پیشگیری بعمل آمد.

 ز) تعدادی از تروریست‌های بازداشت شده، محصول قریب به یک دهه تلاش و سرمایه گذاری و آموزش توسط سازمان‌های جاسوسی و تروریستی وابسته به استکبار بوده و پیش از عملیات تروریستی پیشگفته، مشغول به جاسوسی به نفع آن سازمان‌ها بوده‌اند.

 ح) برخلاف تلاش فراوان رژیم اشغالگر قدس و حامیان غربی آن برای ارائه‌ی تصویر سرویسی مقتدر از سازمان تروریستی موساد، واقعیت‌های صحنه، اعترافات متهمین و سایر یافته‌های دقیق اطلاعاتی گویای جبن و زبونی مفرط آن سازمان می باشد. اطلاعات و مستندات موجود گویای اتکای تمام عیار آن ساختار تروریستی به اطلاعات، ارتباطات، پایگاه‌ها و سایر امکانات حمایتی چند سرویس پر ادعای غربی و در رأس آنها CIA و MI6 و تعدادی از مزدوران منطقه‌ای آنها می باشد. قطعا همکاران رژیم صهیونیستی در هرگونه عملیات تروریستی علیه اتباع و منافع کشورمان به منزله‌ی شریک جرم تلقی شده و این موضوع فراموش نخواهد شد.

 3- وزارت اطلاعات خود را موظف به اطلاع رسانی مقتضی در مورد این پرونده به ملت شریف ایران می داند و در هر مرحله از پیگیری‌ها، به محض رفع ملاحظات امنیتی، بلافاصله اقدام به ارائه‌ی یافته‌های جدید خواهد شد. در همین راستا انشاء الله ظرف روزهای آینده، تعدادی از بازداشت شدگانی که تخلیه‌ی اطلاعاتی شده‌اند را معرفی خواهد نمود.

 4- سربازان گمنام امام زمان (عج)، مصداق آیه‌ی شریفه‌ی « ما رمیتَ اذ رمیت و لکنّ اللهَ رمی» و جاری بودن الطاف و عنایات حضرت باریتعالی (جلّ و علا) را با همه وجود خویش و در جای جای این مأموریت خطیر و در کلیه‌ی موفقیت‌های حاصله، مشاهده کرده اند و ادامه‌ی این راه و به سرانجام رسیدنش را جز با دعای مؤمنین، امکان پذیر نمی دانند.

 ماه مبارک شعبان المعظم و طنین سحرگاهی مناجات شعبانیه، مغتنم‌ترین فرصت‌هاست تا ملت شریف ایران، موفقیت سربازان خاموش و فرزندان مجاهد خود را در رویارویی سترگشان با شیاطین وابسته به جبهه کفر و ظلم و نفاق و استکبار از درگاه احدیت، مسئلت نمایند.


نوشته شده در تاريخ پنجشنبه هشتم تیر 1391 توسط حامیان امام خامنه ای در گلپایگان
تا زبانی سرخ دارد عشق در کام جنون/از «بهشتی» می‌توان با لهجه غیرت سرود
 
 
 رضا اسماعیلی شاعر توانمند و نام آشنای کشورمان به مناسبت فرارسیدن هفتم تیر دو غزل ، تقدیم به روح پر فتوح شهید بهشتی و یارانش سروده است.

خبرگزاری فارس: تا زبانی سرخ دارد عشق در کام جنون/از «بهشتی» می‌توان با لهجه غیرت سرود

 رضا اسماعیلی شاعر توانمند و نام آشنای کشورمان به مناسبت فرارسیدن هفتم تیر دو غزل ، تقدیم به روح پر فتوح شهید بهشتی و یارانش سروده است. این دو غزل به شرح زیر است:

 

** مردی از آیینه روشن تر

 

آمد از لبخند باران ، آمد از اشراق رود

 

مردی از آئینه روشن‌تر ، صداقت تار و پود

 

کیست این مجنون عاشق؟ کیست این روح غریب؟

 

کیست این اندوه پرپر؟ کیست این داغ کبود؟

 

کیست این؟ یک شمس دیگر ، وارث تیغ و غزل

 

کیست این؟ یک روح شرقی ، وارث عشق و سرود

 

یک سر ِ سبز و زبانی سرخ ، جانی شعله‌ور

 

سهم این ققنوس آتش نوش طوفان گرد بود

 

یک شب آمد ُسرخ مردن را تبسم کرد و رفت

 

ما نفهمیدیم اما ، آن تبسم را چه سود !

 

مثل روح گل شکفت و مثل بوی گل پرید

 

تا که دل بستیم بر او ، داغ او آمد فرود

 

مردی از خواب زمین کوچید ، یک شب ناگهان

 

آسمان را خواب دید و شد پرستو پر گشود

 

این « غزل - آتش » فقط یک جرعه از اندوه اوست

 

آه اگر می‌شد بنوشم داغ او را  ، رود ، رود ...

 

تا زبانی سرخ دارد عشق در کام جنون

 

از « بهشتی » می‌توان با لهجه غیرت سرود

 

 

 

**با لهجه عشق

 

 

 

غسل شهادت کرد و با شبنم اذان گفت

 

بعد از نماز صبح ، ذکر آسمان گفت

 

بوسید روی لاله را هنگام رفتن

 

در گوش لاله‌ راز ، رازی جاودان گفت

 

هنگام رفتن سیب سرخ گونه‌هایش

 

از سرخ ُمردن با شقایق داستان گفت

 

از خود برون زد مرد ، با « الله اکبر »

 

بر شعله زد ققنوس وار و ناگهان گفت :

 

« من زنده عشقم، شهید جاودانم »

 

این جمله‌ها را َمرد سرخ و بی ‌زبان گفت

 

او رفت ، اما تا ابد با لهجه عشق

 

ذکر بهشتی سیرتان را می‌توان گفت


نوشته شده در تاريخ چهارشنبه هفتم تیر 1391 توسط حامیان امام خامنه ای در گلپایگان

فاجعه هفتم تير

روز هفتم تير 1360 بر اثر انفجار بمب نيرومندي در سالن اجتماعات حزب جمهوري اسلامي آيت‌الله سيد‌محمد‌ حسيني بهشتي رئيس ديوان عالي كشور همراه با دهها تن از شخصيتهاي سياسي و مذهبي كشور به شهادت رسيدند. اين حادثه از جمله اقدامات تروريستي سازمان مجاهدين خلق ـ‌منافقين ـ در سالهاي اوليه پس از پيروزي انقلاب محسوب مي‌شود. شهيد بهشتي در اجلاس دفتر مركزي حزب جمهوري اسلامي همراه با جمعي از نمايندگان مجلس شوراي اسلامي و مقامات دولتي از جمله معاونين وازرتخانه‌ها در حال تبادل نظر با يكديگر در زمينه مشكلات كشور بودند.
حادثه هفتم تير شش روز پس از عزل بني‌صدر از رياست جمهوري و يك ماه قبل از فرار وي و مسعود رجوي سركرده سازمان مجاهدين خلق به فرانسه صورت گرفت. سه روز قبل از وقوع اين حادثه، محمد جواد قديري عضو كادر مركزي سازمان مجاهدين خلق و طراح اصلي انفجار مسجد ابوذر 1 به دوستان خود با اطمينان خبر داده بود كه «روز هفتم تير» كار يكسره خواهد شد. 2 او روز ششم تير نيز مجدداً به بعضي متهمين دستگير شده سازمان تأكيد كرده بود كه فردا يعني روز 7 تير 1360، كار نظام اسلامي تمام است. 3
در جلسه روز هفتم تير پس ازتلاوت آياتي از كلام‌الله مجيد و اعلام برنامه، شهيد بهشتي، آغاز سخن نمود. بحث روز درباره تورم بود اما عده‌اي از حاضران مجلس خواسته بودند كه راجع به انتخابات رياست جمهوري نيز بحث شود. 4 شهيد بهشتي نيز در اين زمينه سخناني ايراد كرد و براساس نوار ضبط شده از اظهارات ايشان، آخرين جملات مشاراليه در لحظات قبل از انفجار چنين بود:
«... ما بار ديگر نبايد اجازه دهيم استعمارگران برايمان مهره سازي كنند و سرنوشت مردم ما را به بازي بگيرند. تلاش كنيم كساني را كه متعهد به مكتب هستند و سرنوشت مردم را به بازي نمي‌گيرند انتخاب شوند و ...»5
عامل انفجار هفتم تير، فردي به نام محمد‌رضا كلاهي دانشجوي دانشگاه علم و صنعت بود كه پس از پيروزي انقلاب به سازمان مجاهدين خلق پيوست و با حفظ اين عضويت، ابتدا پاسدار كميته انقلاب اسلامي خيابان پاستور شد و بعد با هدايت سازمان، به داخل حزب جمهوري اسلامي راه پيدا كرد. اودر حزب ارتقاء يافت و مسئول دعوت‌ها براي كنفرانس‌ها و ميزگردها و جلسات شد. ضمن آنكه مسئول حفاظت حزب نيز گرديد.
او بمب را با كيف دستي خود به داخل جلسه حزب جمهوري اسلامي واقع در نزديكي چهار راه سرچشمه تهران انتقال داد و دقائقي قبل از انفجار، از ساختمان حزب خارج شد. پس از انفجار نيز مدتي در منزل يكي از اعضاي سازمان متبوع خود مخفي شد و نهايتاً از طريق مرزهاي غربي كشور به عراق منتقل گرديد. او در عراق با يكي از اعضاي سازمان ازدواج كرد. اما در 1370 در فهرست اعضاي «مسئله‌دار» سازمان قرار گرفت، در 1372 از سازمان جدا شد و در 1373 از عراق رهسپار آلمان گرديد.
در فاجعه هفتم تير علاوه بر شهيد ‌آيت‌الله بهشتي رئيس ديوان عالي كشور، 72 نفر ديگر از جمله 4 وزير، چند معاون وزير، 27 نماينده مجلس و جمعي از اعضاي حزب جمهوري اسلامي به شهادت رسيدند.
امام خميني در پيامي كه به اين مناسبت انتشار دادند، فرمودند «اين كوردلان مدعي مجاهدت براي خلق، گروهي را از خلق گرفتند كه از خدمتگزاران فعال و صديق خلق بودند.» 6 امام تأكيد كردند «بهشتي مظلوم زيست و مظلوم مرد و خار چشم دشمنان اسلام بود.»7



پي‌نويس‌ها:
1. در جريان حادثه انفجار مسجد ابوذر كه روز قبل از فاجعه هفتم تير به وقوع پيوست آيت‌الله سيد علي خامنه‌اي از ناحيه كتف راست مصدوم شد و رگها و اعصاب دست راست وي نيز قطع شد. براي آگاهي از جزئيات اين حادثه به مقاله مستقلي تحت عنوان انفجار در مسجد ابوذر تهران در سايت مؤسسه مطالعات و پژوهشهاي سياسي مراجعه شود.
2. سازمان مجاهدين خلق، پيدايي تا فرجام، مؤسسه مطالعات و پژوهشهاي سياسي، ج 2، ص 593.
3. سازمان مجاهدين خلق، همان.
4. جلسه حزب جمهوري اسلامي 25 روز قبل از انتخابات رياست جمهوري برگزار شد. در اين انتخابات كه روز دوم مرداد 1360، پنج روز قبل از فرار بني‌صدر برگزار شد، محمد‌علي رجائي به عنوان دومين رئيس‌جمهور اسلامي ايران برگزيده شد.
5. روزها و رويدادها، انتشارات پيام مهدي(عج) بهار 1379، ص 184.
6. صحيفه امام، ج 15، ص 2.
7. صحيفه امام، همان، ص 3.

نوشته شده در تاريخ سه شنبه ششم تیر 1391 توسط حامیان امام خامنه ای در گلپایگان
انهدام تانک‌های صهیونیست‌ها نخستین بار توسط شهید چمران/ ساخت زیردریایی با دست خالی

 مهدی چمران با اشاره به اینکه شهید مصطفی چمران با دست خالی در دوران دفاع مقدس در اهواز زیردریایی منحصر به فردی ساخت، گفت: این شهید بزرگوار برای نخستین بار در دنیا تانک‌های صهیونیستی را منهدم کرده است.

خبرگزاری فارس: انهدام تانک‌های صهیونیست‌ها نخستین بار توسط شهید چمران/ ساخت زیردریایی با دست خالی

مهدی چمران در مراسم دعای کمیل در دهلاویه محل شهادت شهید مصطفی چمران در خوزستان اظهار داشت: شهید چمران نخستین کسی بود که با ابتکارش توانست تانک‌های اسرائیلی را در جنگ با صهیونیست‌ها مورد انهدام قرار دهد که این مسئله در نوع خود برای نخستین بار در دنیا و منطقه توانست هیبت اسرائیل را بشکند.

وی با انتقاد از مبارزات رهبران عرب در عدم مبارزه صحیح با اسرائیل و خوار شدن در مقابل استکبار افزود: این در حالی است که شهید مصطفی چمران در دهه 70 و 80 میلادی با مبارزات خود نهال بیداری اسلامی را در منطقه نهاد.

برادر شهید چمران با بیان اینکه این شهید بزرگ با کمترین امکانات توانست ابزارهای جنگی را در زمان دفاع مقدس در اهواز بسازد، گفت: زیردریایی معروفی که از ابتکارات این شهید بزرگ بود بارها در رود کارون مورد آزمایش قرار گرفت و این در حالی است که در آن زمان حتی در اهواز یک آهنگری وجود نداشت.

رئیس شورای شهر تهران با بیان اینکه شهید چمران بنیانگذار صنایع دفاعی کشور بعد از انقلاب به حساب می‌آید، بیان داشت: شهید مصطفی چمران در کنار روحیه عارفانه و مومنانه‌ای که داشت ابتکارات بسیاری در ساختن ابزارهای جنگی از خود به یادگار گذاشت که این مسئله پس از شهادتش با شکوفایی صنایع دفاعی در کشور به ثمر نشست.

چمران با بیان خاطره‌‌ای از زمان‌هایی که با برادرش در لبنان به سرمی‌برد، گفت: در آن زمان در لبنان روزها مجبور بودیم بدون هیچ توشه‌ای سفر کنیم زیرا در لبنان مغازه‌ای که مشروبات الکلی فروخته نشود، وجود نداشت و این در شرایطی بود که شهید چمران در چنین زمان و مکانی نخستین اقدامات خود را برای بسیج مبارزه با صهیونیست‌ها برداشته بود.

برادر شهید چمران با اشاره به فعالیت‌ها و اقدامات گسترده شهید چمران از جمله تحصیلات عالی این شهید بزرگ در رشته هسته‌ای در آمریکا و گذراندن دوره‌های ویژه کماندویی در مصر افزود: شهید چمران در هر جایی که گام می‌گذاشت، شور و حرکت وصف ناپذیری بر اساس مولفه‌های اسلامی و انقلابی برپا می‌کرد که حاصل آن امروز در حزب الله لبنان و بیداری اسلامی منطقه نمایان است.

چمران بیان داشت: شهید مصطفی چمران علاقه خاصی به دعای کمیل داشت و بر این اساس جلسات متعدد دعای کمیل را در زمان تحصیلات خود در آمریکا با گرد هم آوردن دانشجویان برپا می‌کرد.

رئیس شورای شهر تهران در پایان سخنرانی خود در دهلاویه محل شهادت برادرش آخرین دست نوشته شهید مصطفی چمران را نیز که قبل از شهادت در مسیر سوسنگرد به دهلاویه در خودرو نوشته بود برای شرکت کنندگان دعای کمیل قرائت کرد.

به گزارش فارس دعای کمیل سی و دومین سالگرد شهید مصطفی چمران با حضور مسئولان کشوری و لشکری از جمله نمایندگان مجلس شورای اسلامی، سرداران و امرای ارتش به همراه جمع کثیری از مردم در دهلاویه خوزستان محل شهادت این شهید بزرگ برگزار شد.


نوشته شده در تاريخ جمعه دوم تیر 1391 توسط حامیان امام خامنه ای در گلپایگان
شهید علی‏محمدی از سال 83 مورد تهدید و تعقیب منافقان بود

 همسر شهید مسعود علی‏محمدی، دانشمند هسته‏ای کشورمان گفت: این شهید از سال 83 مورد تهدید و تعقیب منافقان قرار گرفت اما هیچ ترسی به دل راه نداد.

خبرگزاری فارس: شهید علی‏محمدی از سال 83 مورد تهدید و تعقیب منافقان بود

 منصوره کرمی صبح امروز در همایش بسیج اساتید که همزمان با سالروز شهادت دکتر مصطفی چمران با حضور اساتید بسیج در دانشگاه آزاد اسلامی واحد دامغان برگزار شد، اظهار داشت: بعد از شهادت عزیزانی چون دکتر چمران، دکتر علی‏محمدی و دکتر شهریاری و شهیدان برجسته علمی کشور ، دیگران بیکار ننشسته و قلم این‏ها را برداشته و در عرصه علم و عمل جهاد می‏کنند.

وی بیان کرد: راه‏اندازی بسیج که به دستور حضرت امام خمینی(ره) شکل گرفت، ایده بسیار به‏موقع و کارآمدی بود که در صدر اسلام هم در جنگ‌های پیامبر با عناوین دیگر وجود داشته است و در حال حاضر هم بسیجیان پا به پای مسئولان در راستا، اهداف عالی انقلاب قدم برمی‌دارند.

همسر شهید مسعود  علی‏محمدی افزود: ما باید همه قوای ایمانی‏مان را جمع کنیم و هر مسئولیتی که عهده‏دار آن هستیم، به نحو احسن انجام دهیم چون اگر کوچک‏ترین غفلتی کنیم، مملکت خود را نابود کرده‏ایم.

همسر این شهید بزرگوار بیان کرد: ما اگر پیام‏های رهبری را گوش داده و راه شهیدان را ادامه دهیم و با انجام هم‏بستگی در مسائلی که بر ما واجب است، اقدام کنیم می‏تواند چشم ابرقدرت‏ها را کور کرده و بقا و دوام انقلابمان را تضمین کنیم.

کرمی ادامه داد: دشمن به شکل‏های گوناگون برای از بین بردن دستاوردهای ما وارد عرصه می‏شود و با گذاشتن راه‏های شیطانی سر راه دانشمندان بزرگ علمی می‏خواهد که ایران اسلامی را نابود سازد.

وی تصریح کرد: اما با وجود جوانان و عالمان وارسته اخلاقی و حضور و هم‏بستگی خود همه سدها و هجمه‏های دشمن را می‏شکنند و هر کدام برای خود دکتر چمران و علی محمدی می‏شوند و این وظیفه ماست که از خون شهیدانمان پاسداری کنیم.

همسر شهید مسعود  علی‏محمدی افزود: شهدا هر جا نیاز به امر به معروف و نهی از منکر بود، دریغ نمی‏کردند و می‏گفتند انسان مسئول است و مسئولیت‏های خود را باید به نحو احسن انجام دهد.

کرمی بیان داشت: دکتر علی‏محمدی دقت نظر فراوان در کارهایش داشت و هیچ‏گاه بدون تدبر و تحقیق حرفی نمی‏زد و برای صحبت‏های خود دلیل و منطق داشت و همیشه غرق در فکر و اندیشه بود.

وی تصریح کرد: هیچ‏گاه به خاطر ندارم که شهید مسعود  علی‏محمدی کاری را به بطالت گذرانده و وقتی را برای استراحت و تفریح خود کنار بگذارد. شهید همیشه به جوانان مشاوره می‏داد و با آنها دوست بود و راه را از چاه به آنها نشان می‏داد و جوانان هم در هر کار با او مشورت می‏کردند.

کرمی افزود: شهید علی‏محمدی خضوع و خشوع فراوانی داشت. در سلام کردن همیشه پیش‏قدم بود و به همه ادای احترام می‏کرد؛ در تربیت فرزندان بسیار حساس بود و هر کس اگر می‏خواهد شهید واقعی باشد، باید خصوصیت اخلاقی ویژه‏ای داشته باشد.

وی با بیان اینکه دکتر علی‏محمدی از سال 83 مورد تهدید و تعقیب منافقان قرار گرفت، بیان کرد: در سال 83 دکتر مورد تعقیب قرار گرفت اما هیچ ترسی به دل راه نداد و به کارهای روزمره خود ادامه داد.

همسر شهید مسعود  علی‏محمدی افزود: در سال 84 یکی از دوستان وی را به یکی از کشورهای خارجی برده و در 48 ساعت از او درباره دکتر علی‏محمدی بازجویی کردند، اما او لب به سخن باز نکرد.

کرمی یادآور شد: در سال 86 یکی دیگر از دوستان وی را به ایتالیا برده و در مدت 48 ساعت از وی بازجویی کردند اما ایشان اظهار کرد که به هیچ عنوان دکتر را نمی‌شناسد.

همسر شهید مسعود  علی‏محمدی ادامه داد: در سال 87 که در حج واجب حضور داشتیم، دکتر علی‏محمدی متوجه شد گروهی از او فیلم گرفته و او را تعقیب می‌کنند و در نهایت در سال 88 توسط منافقان شربت شهادت را نوشید.


نوشته شده در تاريخ پنجشنبه یکم تیر 1391 توسط حامیان امام خامنه ای در گلپایگان
ماجرای آشنائى رهبر معظم انقلاب با شهید چمران

 حضرت آیت‌الله خامنه‌ای شهید دکتر مصطفی چمران را انسانی مؤمن، مجاهد، شجاع، بصیر، دانشمند، منصف، هنرمند، با صفا، اهل مناجات، دارای روحیه ای لطیف و بی اعتنا به نان، نام و مقام دنیا توصیف کردند.

خبرگزاری فارس: ماجرای آشنائى رهبر معظم انقلاب با شهید چمران

به گزارش دفتر حفظ و نشر آثار آیت الله العظمی خامنه ای به مناسبت سالگرد شهادت دکتر مصطفی چمران بخشی از سخنان مقام معظم رهبری را در مورد دکتر چمران بازنشر داده است که در ذیل می آید:

اولاً این شهید یک دانشمند بود؛ یک فرد برجسته و بسیار خوش‌استعداد بود. خود ایشان براى من تعریف می‌کرد که در آن دانشگاهى که در کشور ایالات متحده‌ى آمریکا مشغول درسهاى سطوح عالى بوده - آنطور که به ذهنم هست ایشان یکى از دو نفرِ برترینِ آن دانشگاه و آن بخش و آن رشته محسوب می‌شده - تعریف میکرد برخورد اساتید را با خودش و پیشرفتش در کارهاى علمى را. یک دانشمند تمام‌عیار بود. آن وقت سطح ایمان عاشقانه‌ى این دانشمند آنچنان بود که نام و نان و مقام و عنوان و آینده‌ى دنیائىِ به ظاهر عاقلانه را رها کرد و رفت در کنار جناب امام موساى صدر در لبنان و مشغول فعالیتهاى جهادى شد؛ آن هم در برهه‌اى که لبنان یکى از تلخترین و خطرناکترین دورانهاى حیات خودش را می‌گذرانید. ما اینجا در سال 57 مى‌شنیدیم خبرهاى لبنان را. خیابانهاى بیروت سنگربندى شده بود، تحریک صهیونیستها بود، یک عده هم از داخل لبنان کمک میکردند، یک وضعیت عجیب و گریه‌آورى در آنجا حاکم بود، و صحنه هم بسیار شلوغ و مخلوط بود.

 

ماجرای آشنائى رهبر انقلاب با شهید چمران

همان وقت یک نوارى از مرحوم چمران در مشهد دست ما رسید که این اولین رابطه و واسطه‌ى آشنائى ما با مرحوم چمران بود. دو ساعت سخنرانى در این نوار بود که توضیح داده بود صحنه‌ى لبنان را که لبنان چه خبر است. براى ما خیلى جالب بود؛ با بینش روشن، نگاه سیاسىِ کاملاً شفاف و فهم عرصه - که توى آن صحنه‌ى شلوغ چه خبر است، کى با کى طرف است، کى‌ها انگیزه دارند که این کشتار درونى در بیروت ادامه داشته باشد - اینها را در ظرف دو ساعت در یک نوارى ایشان پر کرده بود و فرستاده بود، که دست ما هم رسید. رفت آنجا و تفنگ دستش گرفت. بعد معلوم شد که نگاه سیاسى و فهم سیاسى و آن چراغ مه‌شکنِ دوران فتنه را هم دارد. فتنه مثل یک مه غلیظ، فضا را نامشخص میکند؛ چراغ مه‌شکن لازم است که همان بصیرت است. آنجا جنگید؛ بعد که انقلاب پیروز شد، خودش را رساند اینجا.

از اول انقلاب هم در عرصه‌هاى حساس حضور داشت. رفت کردستان و در جنگهایى که در آنجا بود حضور فعال داشت؛ بعد آمد تهران و وزیر دفاع شد؛ بعد که جنگ شروع شد، وزارت و بقیه‌ى مناصب دولتى و مقامات را کنار گذاشت و آمد اهواز، جنگید و ایستاد تا در 31 خرداد سال 60 به شهادت رسید. یعنى براى او مقام ارزش نداشت، دنیا ارزش نداشت، جلوه‌هاى زندگى ارزش نداشت.

چمران یک عکاس درجه‌ى یک بود

اینجور هم نبود که یک آدم خشکى باشد که لذات زندگى را نفهمد؛ بعکس، بسیار لطیف بود، خوش‌ذوق بود، عکاس درجه‌ى یک بود - خودش به من می‌گفت من هزارها عکس گرفته‌ام، اما خودم توى این عکسها نیستم؛ چون همیشه من عکاس بوده‌ام - هنرمند بود. دل باصفائى داشت؛ عرفان نظرى نخوانده بود؛ شاید در هیچ مسلک توحیدى و سلوک عملى هم پیش کسى آموزش ندیده بود، اما دل، دل خداجو بود؛ دل باصفا، خداجو، اهل مناجات، اهل معنا.

محاصره پاوه چگونه شکسته شد؟

انسان باانصافى بود. لابد قضیه‌ى پاوه را شماها میدانید که در پاوه بر روى بلندى‌ها، بعد از چند روز جنگیدن، مرحوم چمران با چند نفرِ معدودِ همراهش، محاصره شده بودند؛ ضد انقلاب اینها را از اطراف محاصره کرده بود و نزدیک بود به اینها برسند که امام اینجا از قضیه مطلع شدند، و یک پیام رادیوئى از امام پخش شد که همه بروند طرف پاوه؛ دوى بعدازظهر این پیام پخش شد؛ ساعت چهار بعدازظهر من توى این خیابانهاى تهران شاهد بودم که همین طور کامیون و وانت و اینها بودند که از مردم عادى و نظامى و غیر نظامى از تهران و همین طور از همه‌ى شهرستانهاى دیگر، راه افتادند بروند طرف پاوه. بعد از قضیه‌ى پاوه که مرحوم شهید چمران آمده بود تهران، توى جلسه‌اى که ما بودیم به نخست‌وزیرِ وقت گزارش میداد که بین اینها هم از قدیم یک رابطه‌ى عاطفى‌اى وجود داشت. مرحوم چمران توى آن جلسه اینجورى گفت: وقتى ساعت دو پیام امام پخش شد، به مجرد پخش پیام امام و قبل از آنى که هنوز هیچ خبرى از حرکت مردم به آنجا برسد، ما احساس کردیم که کأنه محاصره باز شد. می‌گفت: حضور امام و تصمیم امام و پیام امام آنقدر مؤثر بود که به صورت برق‌آسا و به مجرد اینکه پیام امام رسید، کأنه براى ما همه‌ى آن فشارها به پایان رسید؛ ضد انقلاب روحیه‌ى خودش را از دست داد و ما نشاط پیدا کردیم و حمله کردیم و حلقه‌ى محاصره را شکستیم و توانستیم بیاییم بیرون. آنجا نخست‌وزیر وقت خشمگین شد و به مرحوم چمران توپید که ما این همه کار کردیم، این همه تلاش کردیم، تو چرا همه‌ى این را به امام مستند می‌کنى؟! یعنى هیچ ملاحظه نمی‌کرد؛ منصف بود. بااینکه میدانست که این حرف گله‌مندى ایجاد خواهد کرد، اما گفت.

خاطره‌ی اعزام به اهواز

حضور براى او یک امر دائمى بود. ما از اینجا با هم رفتیم اهواز؛ اولِ رفتن ما به جبهه، به اتفاق رفتیم. توى تاریکى شب وارد اهواز شدیم. همه جا خاموش بود. دشمن در حدود یازده دوازده کیلومترى شهر اهواز مستقر بود. ایشان شصت هفتاد نفر هم همراه داشت که با خودش از تهران جمع کرده بود و آورده بود؛ اما من تنها بودم؛ همه با یک هواپیماى سى - 130 رفته بودیم آنجا. به مجردى که رسیدیم و یک گزارش نظامى کوتاهى به ما دادند، ایشان گفت که همه آماده بشوید، لباس بپوشید تا برویم جبهه. ساعت شاید حدود نه و ده شب بود. همان جا بدون فوت وقت، براى کسانى که همراه ایشان بودند و لباس نظامى نداشتند، لباس سربازى آوردند و همان جا کوت کردند؛ همه پوشیدند و رفتند. البته من به ایشان گفتم که من هم میشود بیایم؟ چون فکر نمی‌کردم بتوانم توى عرصه‌ى نبرد نظامى شرکت کنم. ایشان تشویق کرد و گفت بله، بله، شما هم میشود بیائید. که من هم همان جا لباسم را کندم و یک لباس نظامى پوشیدم و - البته کلاشینکف داشتم که برداشتم - و با اینها رفتیم.

یعنى از همان ساعت اول شروع کرد؛ هیچ نمی‌گذاشت وقت فوت بشود. ببینید، حضور این است. یکى از خصوصیات خصلت بسیجى و جریان بسیجى، حضور است؛ غایب نبودن در آنجایى که باید در آنجا حاضر باشیم. این یکى از اوّلى‌ترین خصوصیات بسیجى است.

در عین لطافت، شجاع و بی‌رودربایستی بود

در روز فتح سوسنگرد - چون میدانید سوسنگرد اشغال شده بود؛ بار اول فتح شد، دوباره اشغال شد؛ باز دفعه‌ى دوم حرکت شد و فتح شد - تلاش زیادى شد براى اینکه نیروهاى ما - نیروهاى ارتش، که آن وقت در اختیار بعضى دیگر بودند - بیایند و این حمله را سازماندهى کنند و قبول کنند که وارد این حمله بشوند. شبى که قرار بود فرداى آن، این حمله از اهواز به سمت سوسنگرد انجام بگیرد، ساعت حدود یک بعد از نصف شب بود که خبر آوردند یکى از یگانهائى که قرار بوده توى این حمله سهیم باشد را خارج کرده‌اند. خب، این معنایش این بود که حمله یا انجام نگیرد یا بکلى ناموفق بشود. بنده یک یادداشتى نوشتم به فرمانده‌ى لشکرى که در اهواز بود و مرحوم چمران هم زیرش نوشت - که اخیراً همان فرمانده‌ى محترم آمده بودند و عین آن نوشته‌ى ما را قاب کرده بودند و دادند به من؛ یادگار قریب سى ساله؛ الان آن کاغذ در اختیار ماست - و تا ساعت یک و خرده‌اى بعد از نصف شب ما با هم بودیم و تلاش میشد که این حمله، فردا حتماً انجام بگیرد. بعد من رفتم خوابیدم و از هم جدا شدیم.

صبح زود ما پا شدیم. نیروهاى نظامى - نیروهاى ارتش - که حرکت کردند، ما هم با چند نفرى که همراه من بودند، دنبال اینها حرکت کردیم. وقتى به منطقه رسیدیم، من پرسیدم چمران کجاست؟ گفتند: چمران صبح زود آمده و جلو است. یعنى قبل از آنى که نیروهاى نظامىِ منظم و مدون - که برنامه ریخته شده بود که اینها در کجا قرار بگیرند و آرایش نظامى‌شان چگونه باشد - حرکت بکنند و راه بیفتند، چمران جلوتر حرکت کرده بود و با مجموعه‌ى خودش چندین کیلومتر جلو رفته بودند. بعد هم الحمدللَّه این کار بزرگ انجام گرفت، و چمران هم مجروح شد. خدا این شهید عزیز را رحمت کند. اینجورى بود چمران. دنیا و مقام برایش مهم نبود؛ نان و نام برایش مهم نبود؛ به نام کى تمام بشود، برایش اهمیتى نداشت. باانصاف بود، بى‌رودربایستى بود، شجاع بود، سرسخت بود. در عین لطافت و رقت و نازک‌مزاجى شاعرانه و عارفانه، در مقام جنگ یک سرباز سختکوش بود.

تعلیم شلیک آر.پی.جی توسط دانشمند فیزیک پلاسما!

من خودم می‌دیدم شلیک آر.پى.جى را که نیروهاى ما بلد نبودند، به آنها تعلیم میداد؛ چون آر.پى.جى جزو سلاحهاى سازمانى ما نبود؛ نه داشتیم، نه بلد بودیم. او در لبنان یاد گرفته بود و به همان لهجه‌ى عربى آر.بى.جى هم می‌گفت؛ ماها می‌گفتیم آر.پى.جى، او می‌گفت آر.بى.جى. او از آنجا بلد بود؛ یک مقدار هم از یک راه‌هائى گیر آورده بود؛ تعلیم میداد که اینجورى آر.پى.جى را بایستى شلیک کنید. یعنى در میدان عملیات و در میدان عمل یک مرد عملى به طور کامل. حالا ببینید دانشمند فیزیک پلاسماىِ در درجه‌ى عالى، در کنار شخصیت یک گروهبانِ تعلیم دهنده‌ى عملیات نظامى، آن هم با آن احساسات رقیق، آن هم با آن ایمان قوى و با آن سرسختى، چه ترکیبى میشود. دانشمند بسیجى این است؛ استاد بسیجى یک چنین نمونه‌اى است. این نمونه‌ى کاملش است که ما از نزدیک مشاهده کردیم. در وجود یک چنین آدمى، دیگر تضاد بین سنت و مدرنیته حرف مفت است؛ تضاد بین ایمان و علم خنده‌آور است. این تضادهاى قلابى و تضادهاى دروغین - که به عنوان نظریه مطرح میشود و عده‌اى براى اینکه امتداد عملى آن برایشان مهم است دنبال میکنند - اینها دیگر در وجود یک همچنین آدمى بى‌معنا است. هم علم هست، هم ایمان؛ هم سنت هست، هم تجدد؛ هم نظر هست، هم عمل؛ هم عشق هست، هم عقل. اینکه گفتند:

با عقل آب عشق به یک جو نمی‌رود

بیچاره من که ساخته از آب و آتشم‌

نه، او آب و آتش را با هم داشت. آن عقل معنوىِ ایمانى، با عشق هیچ منافاتى ندارد؛ بلکه خود پشتیبان آن عشق مقدس و پاکیزه است.

خب، حالا توقعى که ما داریم و این توقع، توقع زیادى هم نیست، یعنى آن زمینه‌اى که انسان مشاهده میکند - این روحیه هاى پرنشاط شما، این دلهاى پاک و صاف، این ذهنهاى روشن، این جوّال بودن فکرهاى شما که انسان در عرصه‌هاى مختلف از نزدیک شاهد است - این امید را و این توقع را به انسان میبخشد، این است که فرآورده‌ى دانشگاه جمهورى اسلامى - نه به نحو استثنا بلکه به نحو قاعده - چمران‌ها باشند؛ نه اینکه چمران‌ها یک استثنا باشند. این امید، امید بى‌جائى نیست


نوشته شده در تاريخ چهارشنبه سی و یکم خرداد 1391 توسط حامیان امام خامنه ای در گلپایگان
اسم چمران که می‌آد پهلوونا/می‌شکنن، نفساشونو خاک می‌کنن

 ترانه‌ علی‌رضا قزوه برای شهید دکتر چمران که اگرچه تاریخ سرایش آن به سالها پیش بازمی‌گردد اما خواندن آن هنوز دلچسب است.

خبرگزاری فارس: اسم چمران که می‌آد پهلوونا/می‌شکنن، نفساشونو خاک می‌کنن

 31خردادماه سالروز شهادت دکترمصطفی چمران وزیر دفاع ایران ، نماینده امام خمینی در شورای عالی دفاع و از فرماندهان جنگ‌های نامنظم است. در مطلب ذیل ترانه‌ علی‌رضا قزوه برای شهید دکتر چمران آمده است که اگرچه تاریخ سرایش آن به سالها پیش بازمی‌گردد اما خواندن آن هنوز دلچسب است.

تویی که دم از قیامت می‌زنی

اگه مردی قید دنیا رو بزن

 

اسم مصطفای چمران که می‌آد

زنگ زورخونه مولا رو بزن

 

وقتی اسمتو می‌آرم به زبون

عطر خنده‌ت می‌پیچه تو باغ گل

 

مرشدا به احترامت پا می‌شن

رخصت از چشات می‌گیره داش‌آکل

 

زورخونه یک قتلگاهه، قتلگاه

کی میگه میدون زوره، زورخونه؟

 

آقا مرشد! واسم از علی (ع) بخون!

وقتی نیستی سوت و کوره زورخونه

 

لوطی محله دلا تویی

اسم دیگت پوریای ولی‌یه

 

پهلوون اونه که توی معرکه

کشته‌مرده مرام علی‌یه

 

اسم چمران که می‌آد پهلوونا

می‌شکنن، نفساشونو خاک می‌کنن

 

زیر لب می‌گن به روحش صلوات

خال رو بازوشونو پاک می‌کنن


نوشته شده در تاريخ سه شنبه سی ام خرداد 1391 توسط حامیان امام خامنه ای در گلپایگان
دکتر چمران

 سخن گفتن از شهید دکتر مصطفی چمران، این مرد عمل و نه مرد سخن، با ابعاد گوناگون، ‌از اسوه‏ای که جمع اضداد بود، ‌از شیر بیشه‌ی نبرد و عارف شب‏های قیرگون، از پدر یتیمان و دشمن سرسخت کافران، بسیار سخت بلکه محال است.

خبرگزاری فارس: سردار شهید دکتر مصطفی چمران به روایت تصویر

 دکتر مصطفی چمران در سال 1311 در تهران، خیابان پانزده خرداد، بازار آهنگرها، سرپولک متولد شد.

وی تحصیلات خود را در مدرسه انتصاریه، نزدیک پامنار آغاز کرد و در دارالفنون و البرز دوران متوسطه را گذراند؛ در دانشکده فنی دانشگاه تهران ادامه تحصیل داد و در سال 1336 در رشته‌ی الکترومکانیک فارغ‏التحصیل شد و یک‏سال به تدریس در دانشکده‌ی‌ فنی پرداخت.

وی در همه‌ی دوران تحصیل شاگرد اول بود. در سال 1337 با استفاده از بورس تحصیلی شاگردان ممتاز به امریکا اعزام شد و پس از تحقیقات‏علمی در جمع معروف‏ترین دانشمندان جهان در دانشگاه کالیفرنیا و معتبرترین دانشگاه امریکا- برکلی- با ممتازترین درجه‌ی علمی موفق به اخذ دکترای الکترونیک و فیزیک پلاسما گردید.

 

از 15سالگی در درس تفسیر قرآن مرحوم آیت‏الله طالقانی، در مسجد هدایت، و درس فلسفه و منطق استاد شهید مرتضی مطهری و بعضی از اساتید دیگر شرکت می‏کرد و از اولین اعضاء انجمن اسلامی دانشجویان دانشگاه تهران بود. در مبارزات سیاسی دوران دکتر مصدق از مجلس چهاردهم تا ملی شدن صنعت‏نفت شرکت داشت و از عناصر پرتلاش در پاسداری از نهضت‏ملی ایران در کشمکش‏های مرگ و حیات این دوره بود. بعد از کودتای ننگین 28 مرداد و سقوط حکومت دکتر مصدق،‌ به نهضت مقاومت ملی ایران پیوست و سخت‏ترین مبارزه‏ها و مسئولیت‏های او علیه استبداد و استعمار شروع شد و تا زمان مهاجرت از ایران بدون خستگی و با همه قدرت خود، علیه نظام طاغوتی شاه جنگید و خطرناک‏ترین مأموریت‏ها را در سخت‏‏ترین شرایط با پیروزی به انجام رسانید.

 

بقیه متن و کلیه تصاویر را در ادامه مطلب بخوانید



ادامه مطلب
نوشته شده در تاريخ دوشنبه بیست و نهم خرداد 1391 توسط حامیان امام خامنه ای در گلپایگان
20 نفر از عوامل ترور شهدای هسته‌ای‌ دستگیر شدند

 وزیر اطلاعات از دستگیری 20 نفر از عوامل مرتبط با ترور شهدای هسته ای ایران خبر داد و اعلام کرد در مورد مکان و مناطق بازداشت متهمان نیز در آینده اطلاع رسانی خواهد شد.

خبرگزاری فارس: 20 نفر از عوامل ترور شهدای هسته‌ای‌ دستگیر شدند

حجت‌الاسلام والمسلمین 'حیدر مصلحی' وزیر اطلاعات روز یکشنبه در گفت‌وگویی تلویزیونی با تبریک موفقیت سربازان گمنام امام زمان(عج) در دستگیری عوامل ترور دانشمندان هسته‌ای کشور افزود: دلایل فنی و متعددی سبب عدم تشریح چگونگی و مکان دستگیری تروریست ها طی چند روز گذشته شد. 

وی اضافه کرد: همیشه متهمی که بازداشت می‌شود، هدف دستگیری نیست و در بسیاری موارد از طریق او می‌خواهیم سایر مرتبطان وی را پیدا کنیم؛ از طرف دیگر در بسیاری از موارد براساس نیاز تا مدتی، ارتباط قبلی متهمان با همدستانشان، یا با شبکه مورد نظر یا با سرویس اطلاعاتی حریف را ادامه می دهیم و

به اصطلاح اطلاعاتی، فرد را سفید نگه می‌داریم و از این طریق به جمع‌آوری اطلاعات از حریف ادامه می‌دهیم یا اطلاعات فریب به خورد حریف می‌دهیم.

وزیر اطلاعات ادامه داد: وقتی طرف مقابل نداند که بازداشت‌ شدگان از چه زمانی در اختیار ما بوده‌اند، عملا به این معناست که نخواهد دانست از چه زمانی تماس‌هایی که ظاهرا با عوامل خود می‌گرفته، ما دریافت‌کنندگان پیام‌هایش بوده‌ایم؛ ضمن آنکه نمی‌داند از چه زمانی اطلاعاتی که به عنوان حاصل جمع‌آوری‌های متهمان دریافت می‌کرده، عملا اطلاعات فریبی دریافتی از ما بوده است.

مصلحی همچنین در مورد مناطقی که عوامل تروریستی در آنجا بازداشت شده‌اند، اظهار داشت: مکان و مناطق بازداشت متهمان پس از رفع محذوریت‌ها اعلام خواهد شد.

وی درباره اتهامات عوامل بازداشتی نیز گفت: به دلیل آن که در حال حاضر پرونده در دست تحقیق است، باید مدتی صبر کرد تا سایر اتهامات کاملا محرز و مستند شود اما در مجموع، اتهامات آنها بیش از آن است که در اطلاعیه اخیر وزارت اطلاعات آمده بود.

وی در این باره افزود: به طور نمونه در ترور شهید دکتر علی‌محمدی پیش از این، فقط عامل اصلی بمب‌گذاری بازداشت شده بود و در آن زمان تیم همکاران او اعم از عناصر شناسایی و پشتیبانی را دستگیر نکردیم که با پیگیری‌های بعدی و با تکمیل جمع‌آوری‌ها ، سرانجام تعدادی از همکاران معدوم 'جمالی فشی' را در شبکه‌های اخیر بازداشت کردیم.

وزیر اطلاعات درباره ارتباط عوامل یک شبکه تروریستی مرتبط با رژیم جعلی اسرائیل که فروردین‌ماه امسال همراه با بمب‌های سنگین و سلاح‌های مختلف و سایر تجهیزات نظامی بازداشت شدند و درصدد انجام اقدامات خرابکارانه در کشور بودند با عوامل بازداشت‌های اخیر نیز گفت: به طور قطع این دو شبکه با یکدیگر در کشور، تماس مستقیم داشتند.

مصلحی با تاکید بر اینکه جمع‌آوری‌های اطلاعاتی در این خصوص به خارج از کشور نیز کشیده شده است، تصریح کرد: دلیل کشیده شدن جمع‌آوری‌های اطلاعاتی به خارج آن است که رژیم صهیونیستی در اقدامات تروریستی گذشته مطلقا تنها نبوده‌ است.

به گفته وی، رژیم صهیونیستی فقط نقش یک نقاب را ایفا کرده و آنها از اطلاعات، امکانات، آموزش و ارتباط دو سرویس CIA و MI6 در چند عملیات گذشته بهره برده‌اند.

مصلحی با بیان اینکه همان واقعیتی که در صحنه‌های سیاسی عملیاتی چند دهه گذشته می‌بینید، عین همان را در چند عملیات تروریستی اخیر مشاهده می‌کنید، خاطرنشان کرد که این به معنای آن است که «جنگ نیابتی» توسط یک موجودیت جعلی موسوم به اسرائیل و «نقش حمایتی» آن با حمایت تمام عیار توسط دولت‌های آمریکا و انگلیس صورت می گیرد.

وی افزود: عین این واقعیت را در جنگ‌های پنهان، نبردهای اطلاعاتی و عملیات تروریستی رژیم اشغالگر قدس مشاهده می‌کنید؛ واضح‌ترین مصداق آن را در چند عملیات انجام شده در کشور می‌بینید.

وزیراطلاعات افزود: این واقعیت را به خصوص اینکه وزارت اطلاعات مجرای نفوذی به دستگاه‌های اطلاعاتی-امنیتی رژیم اشغالگر قدس دست یافته، به عینه مشاهده می‌کنیم و در موقع لازم در این خصوص افشاگری خواهیم کرد.

مصلحی برخورداری رژیم صهیونیستی از حمایت‌های بسیار زیاد برخی کشورها را یادآور شد و گفت: آن رژیم حداکثر استفاده ممکن را از خاک و تسهیلات چندین کشور در این قبیل عملیات می‌کند.

وی اضافه کرد: در کشفیات مربوط به دو شبکه اخیر ملاحظه شد که رژیم اشغالگر قدس از خاک یک کشور همسایه مجاور خاک کشورمان، حداکثر بهره‌برداری را کرده است به طوری که حتی در آن کشور، پایگاه آموزش تروریستی و پادگان نظامی در اختیار دارند؛

ضمن آنکه ستاد عملیاتی مشترک آمریکا، انگلیس و رژیم اشغالگر قدس در همانجا مستقر است ‌و علیه کشور ما سناریوهایی را طراحی و اجرا می‌کند.

وزیر اطلاعات ادامه داد: البته یقین داریم که این وضعیت با اطلاع و با اجازه دولت کشور همسایه نیست؛ همچنین در اطلاعات جمع‌آوری شده در مورد دو شبکه اخیر مشاهده شد که تروریست‌ها به راحتی و به فراوانی از خاک یک کشور همسایه برای رفت و آمد آزادانه به سرزمین‌های اشغالی و برای نقل و انتقال اسلحه و مواد انفجاری استفاده می‌کنند.

وی خاطرنشان کرد: این واقعیت بسیار تلخی است که دولت‌های مورد نظر (همسایه) باید در نظر داشته باشند و راهکاری برای حل این مشکل پیدا کنند زیرا این وضعیت برای هیچ همسایه‌ای قابل تحمل نیست.

وی یادآورشد: البته پیش از این نیز بهره‌برداری مثلث خبیث آمریکا، انگلیس و رژیم صهیونیستی از خاک برخی از همسایگان کشف شده بود که قصد داریم از این پس هشدار لازم را به نحو مقتضی به آنها بدهیم.

وزارت اطلاعات 25 خرداد ماه جاری با انتشار اطلاعیه ای اعلام کرد: عوامل اصلی ترور شهیدان 'مجید شهریاری'، 'مصطفی احمدی روشن' و ' رضا قشقایی' شناسایی شده و طی سلسله عملیات برق آسا و مقتدرانه در مناطق مختلف دستگیر شده و به بازداشتگاه ها منتقل شدند


نوشته شده در تاريخ دوشنبه بیست و نهم خرداد 1391 توسط حامیان امام خامنه ای در گلپایگان
شهید چمران «چریک انقلابی» را چگونه معنا می‌کرد؟

 چریک انقلابی آن است که هنگام صلح، به انقلابی‌گری تظاهر نکند، ولی هنگام خطر در پیشاپیش صفوف ملت با دشمن بجنگد.

خبرگزاری فارس: شهید چمران «چریک انقلابی» را چگونه معنا می‌کرد؟

به گزارش خبرنگار  (باشگاه توانا)، شهید دکتر «مصطفی چمران» از جمله شهدایی است که هرچه دفتر خاطرات و گفتنی‌های او را مرور کنیم، باز هم نمی از دریای وجود اوست که ناگفته‌هایش بسیار بیشتر از گفتنی‌هاست.

مردی که هنوز نام و یادش نه فقط در ایران که در آمریکا و لبنان نیز می‌درخشد. «فرمانده‌ چریک» و «دانشمند بزرگ» گوشه‌ای از پسوندهای نام اوست اما او خود نام بلند «شهید» را بیش از همه دوست می‌داشت.   

آنچه در ادامه می‌آید، گپ و گفتی صمیمانه با شهید چمران است که نه رو در رو با او، براساس نوشته‌های او تنظیم شده است. پاسخ‌های آن مرد آسمانی مربوط به زمانی است که در روی زمین قدم می‌زده است، گرچه پاسخ‌هایش چون خودش آسمانی بود، اما زمانی ما از او پرسش می‌کنیم که او در آسمان و ما گرفتار زمین هستیم.

*خستگی برایم بی‌معنی شده است

ـ تا به حال احساس خستگی کرده‌اید؟

خستگی برای من بی‌معنی شده است. بی‌خوابی عادی و معمول شده. در زیر بار غم و اندوه، گویی کوهی استوار شده‌ام. رنج و عذاب، دیگر برایم ناراحت‌کننده نیست. هر کجا که برسد می‌خوابم.

-بیشتر با چه افرادی همنشین هستید؟

در دوران زندگی‌ام بیشتر از هرکس مصاحب غم بوده‌ام. بیشتر از هرکس با آن سخن گفته‌ام و  آن، بیشتر از هر کسی به من پاسخ مثبت داده است. دوستی بهتر از او سراغ ندارم. کشتی مواج غم در دریای دل من جا دارد. فقط یک فرشته آسمانی است که همیشه بر جان و قلب من سایه می‌افکند و هیچگاه خسته‌ام نمی‌کند و هنوز از مجالست با او لذت می‌برم، و آن غم است.

*آرزوهایم مثل دیگران نبود

ـ فکر نمی‌کنید جور دیگری فکر می‌کردید بهتر بود؟ به دنبال چیز دیگری بودید؟

(یادم می‌آید) ساعت‌های درازی را بر سر تپه‌های اطراف «برکلی» بر خاک دراز می‌کشیدم و نیمه‌های شب، تا دمیدن صبح بر روی تپه‌ها و جاده‌های متروک قدم می‌زدم. چه روزهای درازی که با گرسنگی به سر آوردم! درویش در وادی انسانیت... چرا که احساس و آرزوهایم مثل دیگران نبود.

ـ می‌توانید احساستان را شفاف‌تر بیان کنید؟

بیشتر اوقات احساس تنهایی شدیدی می‌کنم. تنهایی مطلق. یک تنهایی که من در یک طرف ایستاده‌ام و خدا در طرف دیگر و بقیه همه‌اش سکوت، همه‌اش مرگ، همه‌اش نیستی است... من عشقی پاک داشتم که عاقبت به آتشی سوزان مبدل شد و وجودم را خاکستر کرد. احساس می‌کنم تا ابد خواهم سوخت. شمعی سوزان خواهم شد که از سوزش من شاید بشریت لذت خواهد برد.

ـ مگر سرمایه و دارایی شما برای تبدیل شدن شمع سوزان چیست؟

دارایی من سه چیز است: 1. عشق که از سخنم، نگاهم، حرکاتم، حیات و مماتم عشق می‌بارد. در آتش عشق می‌سوزم و هدف حیات را جز عشق نمی‌شناسم و جز به عشق زنده نیستم. 2. فقر که از قید همه چیز آزادم و بی‌نیازم و اگر آسمان و زمین را به من ارزانی کنند، تأثیری نمی‌کند. 3. تنهایی که مرا به عرفان اتصال می‌دهد و مرا با محرومیت آشنا می‌کند. هر چه بیشتر می‌گردم، کمتر می‌یابم.

*مجال آن را یافتم که پروانه شوم

ـ آیا تنهایی، شما را با مجروحیت پیوند زد؟

(آری) هیچ وقت از اینکه دنیای لذات و راحت‌طلبی را پشت سر گذاشتم، از این که دنیای علم را فراموش کردم و از این که از همه زیبایی‌ها و از خاطره زن عزیز و فرزندان دلبندم گذشته‌ام متأسف نیستم. از آن دنیای مادی و راحت‌طلبی گذشتم و به دنیای درد و محرومیت، رنج و شکست،‌ اتهام و فقر و تنهایی قدم گذاشتم. با محرومین هم‌نشین شدم و با دردمندان هم‌آواز گشتم. دنیای جدیدی به من گشوده شد که خدای بزرگ مرا بهتر و بیشتر آزمایش کند. مجال آن را یافتم که پروانه شوم، بسوزم، نور برسانم و قدرت‌های بی‌نظیر انسانی خود را به ظهور برسانم.

ـ مگر همسر و فرزندانتان با شما نبودند؟

(چرا) همسرم مسلمان شد. می‌گفت هر کجا که بروی با تو می‌آیم، حتی در آتش. من هم اسمش را گذاشتم پروانه. تا لبنان با هم بودیم. یک‌سال و نیم با جان و دل در مدرسه جبل عامل پرستار بچه‌های یتیم بود. زخمی‌ها را نوازش می‌کرد، باهاشان حرف می‌زد، زخمشان را می‌بست اما...، شرایط سخت بود، مخصوصاً برای پروانه که از آمریکا آمده بود. من فقط چهار تا بچه نداشتم؛ تمام آن پانصد ـ ششصد نفر، بچه‌های من بودند. در لبنان هم پول نداشتم که بفرستمشان مدرسه خصوصی، در حالی که مدارس آمریکا مجانی بود. پروانه با بچه‌ها برگشت و انگار من باید چهار تا بچه و یک زن خسارت می‌دادم تا بتوانم به آن چیزی که دوست دارم برسم و حق پدری بچه‌های شیعه لبنان را به جا بیاورم.

*مدرسه‌ای متعلق به یتیمان و محرومان شیعه

ـ مگر وضعیت شیعیان لبنان چگونه بود که ماندن در کنار آنان را با بازگشت با همسر و فرزندانتان به امریکا ترجیح دادید؟

در آن شرایط، یک جوان شیعه از همه چیز محروم است، نه درس و دانشگاهی، نه حق کار در کارخانه و اداره‌ای، هیچ... در این شرایط که این شیعیان محروم که دستشان از همه جا قطع شده است، به‌سوی احزاب کمونیستی و ضد انقلاب روی می‌آورند و چاره‌ای جز این ندارند. احزاب با شعارهای ظاهراً انقلابی و اشتراکی، جوانان را جذب و وعده پول ماهیانه و اسلحه می‌دهند و جوان هم تصور می‌کند که این معامله خوبی است. همین سیستم خبیث را ضد انقلاب هم در کردستان پیاده می‌کرد و خیلی‌ها را به کشتن می‌داد و بعد آمار و ارقام کشتارهای فدایی خودش را بالا می‌برد و به ازای هر دویست کشته از دولت عراق یا دولت سعودی، پول دریافت می‌کرد.

 

ـ نقش امام صدر در آن دوره چگونه بود؟

امام موسی صدر در مقابل فقر و فلاکتی که شیعیان را محاصره کرده بود، فوراً به فکر برپا کردن تأسیساتی در لبنان می‌افتد. 5 مؤسسه در عرض چند سال بنا شد که بزرگ‌ترین آنها همین «مدرسه صنعتی جبل‌عامل» بود که خود من هشت سال مدیر آنجا بودم. مدرسه‌ای متعلق به یتیمان و محرومان شیعه که اکثر آنها خانواده‌هاشان را در هجوم اسرائیلی‌ها از دست داده بودند. هفت رشته فنی (نجاری، آهنگری، جوشکاری، برق و الکترونیک، ماشین‌های کشاورزی و...) در آن تدریس می‌شد. در همانجا بچه‌ها با فنون مبارزاتی و جنگ‌های چریکی آشنا می‌شدند.

ـ به نظر شما یک چریک انقلابی، چه ویژگی‌هایی باید داشته باشد؟

انقلابی آن نیست که تفنگ بر دوش بکشد و لباس فدایی بپوشد و هنگام صلح دست به جنگ زند و با شعارات و تبلیغات و زور بخواهد عقاید خود را بر دیگران تحمیل کند. انقلابی آن است که هنگام صلح، به انقلابی‌گری تظاهر نکند، ولی هنگام خطر در پیشاپیش صفوف ملت با دشمن بجنگد. انقلابی آن است که احتیاج به تصدیق کسی ندارد و یک انقلابی راستین، اگر مأیوس گردد، کسی که سراسر حیاتش مبارزه، فداکاری، عشق، شور، سوز، درد و غم، تحمل، حرمان، استمرار و نشاط است، دچار پوچی شود، آن‌گاه فاجعه‌ای بزرگ رخ داده است.

*باید انسان ساخت...

ـ و این جنگ‌جوی انقلابی در مسیر مقاومت، چه چیزی را به‌دست می‌آورد؟

تجربه، درس بزرگ و تلخی به من داد که اسلحه و کشتار و انقلاب و حتی شهادت، به خودی خود نباید مورد احترام و تقدیس قرار گیرد، بلکه آنچه مهم است، انسانیت، فداکاری در راه آرمان انسان‌ها، غلبه بر خودخواهی و غرور و مصالح پست مادی و ایمان به ارزش‌های الهی است. من در مقاومت فلسطینی دریافتم که هیچ چیز نمی‌تواند جای آن را بگیرد و آن ارزش‌های انسانی است. باید انسان ساخت. باید هدف را بر اساس سلسله ارزش‌ها معین کرد.

ـ از انسان گفتید، انسان امروز را چگونه می‌بینید؟

عالم در انتظار تولد دیگری است. انسان بر طبیعت مسلط شده، ولی روح کَشنده این انسان، هوای پرواز دارد و همه موجودات عالم ماده، نمی‌توانند عطش این روح را سیراب کند. انسان به‌دنبال گمشده خود در تلاش مستمر و اضطراب دائم به‌سر می‌برد. به نظر من، انقلاب اسلامی ایران چنین نویدی به انسان‌های عالم می‌دهد، معادلات مادی حیات را به هم می‌ریزد و پول و زور و ماشین و تجلیات مادی و زندگی اشرافی و مصرفی و حتی مصنوعات علم را زیر پای برهنگان انقلابی لگدکوب می‌کند.

*نیرویی که از عشق و زیبایی سرچشمه می‌گیرد

ـ‌ آیا هنگام نبرد تجلی روح انسانیت را در بین مبارزان مسلمان احساس کرده‌اید؟

من پیرمردی را دیدم که فرزند جوانش یکی از مسئولین نظامی ما بود و به خاطر احساس پدرانه‌اش، اسلحه به دست گرفته بود و دنبال ما می‌آمد. من مجذوب برق چشمان و تبسم لبانش شده بودم و از این که جنگنده‌ای پیر، اینچنین شجاع و بی‌باک، به پیش می‌تازد، غرق در شادی و سرور بودم و زیر چشمی، تمام حرکاتش را کنترل می‌کردم و در قلبم روح جوان و چابکش را تحسین می‌کردم. همین پیرمرد، زیر گلوله‌باران شدید دشمن که ما کمین کرده بودیم، به یکباره بلند شد و از روی دیوار پرید. گویی به مرگ نمی‌اندیشید و ما را حیران خودش کرده بود. لحظاتی نگذشت که دیدم پیرمرد با یک دسته گل وحشی خودرو در دستانش برگشت و با احترام به سمت من گرفت. نیروی درونی مافوق حیات، او را به جلو رانده بود. نیرویی که از عشق و زیبایی سرچشمه می‌گیرد.

ـ رابطه شکست و پیروزی با رسیدن به سرچشمه سعادت را چگونه تحلیل می‌کنید؟

مردم در خلال شکست‌ها، پخته و آزموده می‌شوند. موفقیت همیشه، رخاء و سستی و عقب‌ماندگی می‌آورد. اگر آدمی همیشه در بستر حریر بخوابد و همیشه در همه مبارزات پیروز باشد، آن‌گاه لذت پیروزی و سعادت او از بین خواهد رفت و آدمی از تکامل باز خواهد ماند.

ـ پیامتان برای نسل سوم انقلاب؟

من نگرانم، بله. ولی این نگرانی طبیعی است. نگران جوانان بی‌گناه، نگران بازی‌های سیاسی استعمار، نگران خدعه و تزویر جاسوس‌های داخلی، نگران سرنوشت و نگران این که ما نتوانیم در این لحظات بحرانی به مسئولیت خود آنچنان که باید عمل کنیم.

ـ و آخرین سخن...؟

من هنوز به استقبال خدا نرفته‌ام. هنوز می‌ترسم خدای بزرگ را رو در رو ملاقات کنم. هنوز در گوشه‌های دلم خواهش‌های پست مادی وجود دارد. هنوز دست از حیات نشسته‌ام و جهان را سه طلاقه نکرده‌ام. گر چه بر کثیری از آرزوها و امیدها خط بطلان کشیده‌ام، اما... خود را گول نمی‌زنم. هنوز یکسره پاک نشده‌ام. دلم جایگاه خاص خدا نشده است. او همیشه آماده است که مرا در هر کجا و هر شرایطی ملاقات کند، اما این منم که خود را شایسته ملاقاتش نمی‌بینم.

منبع: ماهنامه امتداد شماره 18


نوشته شده در تاريخ یکشنبه بیست و هشتم خرداد 1391 توسط حامیان امام خامنه ای در گلپایگان
موضع‌ اهانت آمیز کانادایی‌ها درباره عکس شهید فهمیده در کتب درسی

 یکی از مسئولان ستاد مبارزه با تروریسم کانادا با اشاره به برخی عکس‌های شهدا و رهبر انقلاب در کتب درسی ایرانیان این کشور مدعی شد: این کتاب‌های درسی ادبیات تنفر را اشاعه می‌دهند!

خبرگزاری فارس: موضع‌ اهانت آمیز کانادایی‌ها درباره عکس شهید فهمیده در کتب درسی

 به نقل از ینت نیوز ، دیوید هریس، یکی از مسئولان ستاد مبارزه با تروریسم کانادا، نسبت به انتشار کتاب‌های آموزش زبان فارسی ایرانیان در مدارس کانادا و  ترسیم یهودیان رژیم صهویونیستی به مانند میمون‌ها انتقاد کرد.

دیوید هریس با انتقاد از انتشار این کتاب‌ها عنوان کرده: مقامات ایرانی با انتشار این کتاب‌ها به مدارس عمومی کانادا وارد شده‌اند.

هریس در ادامه با اشاره به عکس‌های حسین فهمیده و امام خمینی(ره) مدعی شد: این کتاب‌های درسی ادبیات تنفر را اشاعه می‌دهند و در آنها تصویری از کودکی 13 ساله در حالی که به خود نارنجک بسته است نمایش داده شده. همچنین به کرات عکس آیت الله خمینی(ره) منتشر شده است.

وی گفت: این کتاب‌ها در مقطع اول و سوم ابتدایی تدریس می‌شوند. در این کتاب سربازان اسرائیلی به مانند میمون‌ها کشیده شده‌اند که یادآور تصاویر معروف رزمنده جهادی از سربازان رژیم صهیونیستی هستند. در کتاب مقطع سوم ابتدایی تصویری قرار دارد که در آن یک فلسطینی 6 ساله به برادر سه ساله خود سنگ زدن به سربازان اسرائیلی را آموزش می‌دهد.

وی همچنین عنوان کرده که به مسئولان مدرسه در مورد جمع آوری این کتاب‌ها تذکر داده شده و برخی از عکس‌های این کتاب‌ها حذف شده‌اند اما بیشتر این تحرکات از سوی سفارت ایران ادامه می‌یابند.


نوشته شده در تاريخ سه شنبه بیست و سوم خرداد 1391 توسط حامیان امام خامنه ای در گلپایگان
فضای ندامتگاه را به عطر شهید گمنام معطر کنید

حدود سیصد تن از مددجویان ندامتگاه دورود در اقدامی خودجوش طی نامه‌ای درخواست کردند اجازه دهند یکی از شهدای جنگ تحمیلی را برای عبرت‌گیری و خودسازی خود در محوطه این ندامتگاه به امانت بگیرند.

خبرگزاری فارس: فضای ندامتگاه را به عطر شهید گمنام معطر کنید

چندی پیش و در پی ترویج فرهنگ کتاب خوانی دفاع مقدس در بین مددجویان و پرسنل ندامتگاه دورود استان لرستان که به ایجاد فضای جدید تربیتی و اخلاقی در این زندان منجر شد، تعدادی از این مددجویان در اقدامی خودجوش طی نامه‌ای درخواست ویژه‌ای را مطرح کردند.

ماجرا از آنجا شروع شد که مدد جویان تحت تاثیر فضای یاد شده برای اولین بار امسال تصمیم به انجام فریضه اعتکاف در بند زندان گرفتند. به سبب آنکه مراسم اعتکاف امسال حدودا با عبور کاروان 96 شهید دوران دفاع مقدس از این شهر همزمان شد، و این زندانیان به سبب محکومیت کیفری نتوانسته بودند در مراسم تجلیل از این شهدا شرکت کنند در اقدامی خودجوش و در همان زمان اعتکاف طی نامه‌ای این درخواست را مطرح کردند.

در متن نامه این مددجویان چنین آمده است:

 

بسم الله الرحمن الرحیم

محضر مبارک ولی امر مسلمین، حضرت آیت الله العظمی الامام خامنه‌ای حفظه الله تعالی

این نامه را تعدادی از فرزندان ایران که بنا به دلایل متعدد در زندان به سر می‌برند به محضر شما ارسال می‌کنند. اما نه آن زندانی که در تصور بسیاری از مردم است، بلکه زندانی که بیشتر شبیه دانشگاهی است که علوم مقدس و پر ارزش دفاع مقدس را در گوش‌های جان ما نجوا می‌کند. ما زندانیانی که سال‌ها در بیراهه‌های جهالت سپری کرده‌ایم اینک به برکت یاد و کرامت خون شهدایی که از آنها دور بوده‌ایم، حقایقی را به نظاره نشسته‌ایم که دل‌های صد رنگ خدایی داده است.

حال با هزار غصه و درد، که نه از بدی روزگار که از بدی کردار گرفتار آن شده‌ایم، و به برکت آنچه آموخته‌ایم از محضر حضرتعالی نه تقاضای آزادی خویش، که عاجزانه و مصرانه خواهش و تمنایی دیگر داریم.

رهبرا رسم بوده است که شهدای گمنام را در دانشگاه‌ها یا در مقبره‌های خاص در شهرها به خاک می‌سپرند، تا همیشه در پیشگاه چشم مردم باشد و از آن غافل نشوند. ما نیز تقاضا داریم که یکی از این سرداران بر سردار رفته و این اسطوره‌های حق و حقیقت را اجازه فرمایید در این مکان که بوی جبهه‌ها را به خود گرفته است پایدار بدارند، باشد که مظلومیت او دل‌های بیشتری را شرمنده خود کند.

بی‌صبرانه و چشم انتظار، منتظر این عنایت شما هستیم و دل‌های ما امیدوار است خداوند متعال که باب هدایت را برای ما باز کرده است و اهل بیت عصمت و طهارت، بدین کار راضی باشند. ما امضاکنندگان این نامه مردانه قول می‌دهیم که لحظه‌ای از این معجزه الهی غافل نباشیم و قداست آن را چون جان خویش حفظ کنیم.

شاید شما با این درخواست موافقت نفرمایید، اما ما نیز چون پیرزن مصری که کلافی نخ برای خرید یوسف آورد، و آن تمام هستی‌اش بود، آنچه داریم عرضه داشتیم.

مدتی پیش جشن سی‌امین سال آزادسازی خرمشهر به دعوت همین مددجویان و پرسنل، با حضور پرویز پرستویی و سرکار خانم سیده زهرا حسینی و نورالدین عافی و دیگر راویان کتاب‌های دفاع مقدس و هنرمندان در همین زندان به صورت با شکوه برگزار شد.

 


نوشته شده در تاريخ سه شنبه بیست و سوم خرداد 1391 توسط حامیان امام خامنه ای در گلپایگان
گزارشی از یک گردان نخبه در اسارت

 عصر اولین روز اردوگاه دوازده تکریت، می‌خواهند محاکمه‌مان کنند. یک میز فلزی نیم‌دار و سربازانی قلچماق که کابل و شلاق و باتوم، ابزار محاکمه‌شان بود.

خبرگزاری فارس: گزارشی از یک گردان نخبه در اسارت

 در امتحان های بزرگ مانند جنگ است که باطن آدم ها آشکار می شود. فانوس کمین نقطه پنهان انسان هایی را آشکار می کند که خود راه روشنی هستند برای مبارزه علیه ظلم و جور، سطر به سطر آن درس بزرگی از روح مبارزه همراه با اخلاص و ایمان و شجاعت و دلاوری، در انجام وظیفه الهی و مبارزه با استکبار جهانی و ظلم ستیزی برای آیندگان، این بچه ها نیز مانند دیگران، آدم هایی هستند ساده و معمولی، اما نقطه تمایزشان روحی مقتدر و دلی سرشار از ایمانی راسخ و محکم است. رزمندگان گردان یارسول(ص) بیشتر دانشجو بوده و معروف بودند به گردان نخبه ها. در یکی از چهارده فصل کتاب فانوس کمین؛ نوشته غلامعلی نسائی آمده است:

عصر اولین روز اردوگاه دوازده تکریت، می‌خواهند محاکمه‌مان کنند. یک میز فلزی نیم‌دار و سربازانی قلچماق که کابل و شلاق و باتوم، ابزار محاکمه‌شان بود. نوبت محاکمه که می‌شد، دست‌شان را خوانده بودیم، سرکار می‌گذاشتیم‌شان؛ اما تا استاد شدن خیلی فاصله بود تا موقع بازجویی کم‌تر کتک بخوریم. عراقی‌ها خیلی به رزمنده‌های کم‌سن‌و‌سال حساس بودند. زیر هجده سال را بدجوری می‌زدند. خشم‌شان این بود که این بچه‌ها با سن کم آمده‌اند برای دفاع و شده‌اند «حرس الخمینی». به تناسب رسته‌ها، تنبیه‌ها هم بالا می‌رفت؛ روحانی، پاسدار، بعد بسیجی. اگر فرماندة بسیجی بودی که واویلا بود؛ حالت را حسابی جا می‌آوردند. برای همین بیش‌تر بچه‌ها سن‌شان را با توجه به قد و هیکل‌شان بالا می‌گفتند.

شعبان صالحی فرماندة گروهان یک گردان یارسول(ص) گوش‌هایش را تیز کرده بود که بفهمد عراقی‌ها چه سؤالی می‌کنند و بچه‌ها چه جوابی می‌دهند. چرا آخرِ بازجویی این‌قدر مشت و لگد و کابل و باتوم می‌زنند، بعد طرف را هل می‌دهند تو و کشان‌‌کشان یکی دیگر را می‌برند؟

صالحی می‌دانست که اگر لو برود، چه بلایی سرش می‌آورند. آخرین سؤال عراقی‌ها که منجر به خشونت‌شان می‌شد، نوع رسته بچه‌ها بود. هرکدام به تناسب رسته، کتک می‌خوردند.

اولی گفت: من تیربارچی بودم. حسابی زدنش.

دومی گفت: من خدمه تانک بودم. بد‌جوری زدنش.

سومی گفت: امدادگرم. با مشت و لگد افتادند به جانش.

چهارمی گفت: آرپی‌جی‌زن، حسابی کتکش زدند. گفتند تانک‌های ما را تو می‌زدی؟ حالا نزن کی بزن، و هر که چیزی می‌گفت، کتک مفصلی از عراقی‌ها می‌خورد. شعبان با خودش فکر کرد و به‌ ما گفت: بچه‌ها! نوبت من که شد، می‌گویم کلاش دارم. کلاش از همه سلاح‌ها کوچک‌تر است، پس کم‌تر کتک می‌خورم.

طولی نکشید که نوبت شعبان شد. چون نزدیک بودیم، صدایش را می‌شنیدیم. ما که از نیروهای شعبان بودیم، منتظر بودیم ببینیم چه بلایی سرش می‌آید و آیا این کلاشنیکف نجاتش می‌دهد یا نه. آخر بازجویی بود و پاسخ سرنوشت‌ساز. سرباز عراقی ازش پرسید: اسلحه‌ات چی بود؟ شعبان یک کلام گفت: کلاشنیکف.

نفس‌ها در سینه حبس شده بود. از قیافه حق‌به‌جانبش معلوم بود که تو دلش بشکن می‌زند. تا گفت کلاش، سرباز عراقی مشت محکمی به صورت شعبان زد و سرباز دیگری فریادزنان دوید طرف کمپ فرمان‌دهی اردوگاه و هی داد کشید: فرمانده، فرمانده، فرمانده!

ما همه گیج شده بودیم. خدایا! چه شده است؟ یک‌مرتبه از کمپ فرمان‌دهی، یک عالمه قلچماق ریختند و با مشت و لگد افتادند به جان شعبان و به‌قصد کشت، زدنش. بعد دستانش را بستند و او را بردند. چند دقیقه بعد، با سر و صورت خونی و زخمی آوردنش. ولو شد و ما همه زدیم زیر خنده که کلاش عجب نانی برایت پخت! بی‌رمق و بی‌حال ‌نالید و گفت: نگویید کلت دارم که اگر بگویید، می‌بندنتان به تانک.

او می‌نالید و ما می‌خندیدیم. هنوز کار بازجویی تمام نشده بود و یکی‌‌یکی بچه‌ها را برای بازجویی بیرون می‌بردند. نوبت پیرمردی شد که شصت‌و‌پنج سالی داشت. بی‌سواد و شوخ‌طبع بود. ازش پرسیدند: اسلحه تو چه بود؟ پیرمرد گفت: من امدادگر بودم، سقا بودم، آب می‌دادم به یاران حسین.

این‌ها را با حال‌و‌هوای خاصی گفت. عراقی‌ها شروع کردند به کتک زدن. پیرمرد مدام زیر شلاق، زیر مشت و لگد و داد می‌زد: دخیل الخمینی!... دخیل الخمینی!

عراقی‌ها بدجور می‌زدنش و از این مقاومتش خشمگین‌تر می‌شدند. هرچه می‌زدند، پیرمرد همین را می‌گفت. ما همه مات‌وحیران مانده بودیم که خدایا! این پیرمرد چه‌قدر عاشق امام است. به او حسودی‌مان شد. عراقی‌ها خسته شدند، یکی پیرمرد را نگه داشت و دیگری با مشت، چنان توی دهان پیرمرد کوبید که تمام دندان‌هایش خرد شد و خون از لبش فواره زد. هلش دادند سمت ما و او با همان دهان پر از خون، دوباره رو کرد به عراقی‌ها و داد زد: دخیل الخمینی!...

یکی با لگد، طوری به او زد که پهن شد توی بغل ما. صورت و دهان پیرمرد را پاک کردیم و گفتیم: عجب آدمی هستی! چه‌قدر دخیل الخمینی می‌کنی؟ داشتند می‌کشتندت. برای چی این همه می‌گفتی؟

پیرمرد گفت: توی تلویزیون خودمان دیدم که هر وقت اسیر عراقی می‌گیرند، دخیل الخمینی که می‌گوید، بهش آب می‌دهند. بچه‌ها از خنده روی زمین ولو شدند. پیرمرد خیال کرده بود این دخیل الخمینی، قانون بین‌المللی است و هر که هر کجا اسیر شد، باید دستش را ببرد بالا و همین را بگوید!


نوشته شده در تاريخ چهارشنبه دهم خرداد 1391 توسط حامیان امام خامنه ای در گلپایگان
عملیات بیت‌المقدس از استثنایی ترین جنگ‌های تاریخ است

فرمانده سپاه قدس گفت: در بحث نظامی عملیات بیت‌المقدس از عجایب جنگ‌ها در تاریخ به شمار می‌رود و افرادی که مطالعه نظامی دارند، خوب می‌دانند که این عملیات در نوع خود یکی از استثنایی‌ترین عملیات‌های نظامی دنیا است.

خبرگزاری فارس: عملیات بیت‌المقدس از استثنایی ترین جنگ‌های تاریخ است

 سردار سرلشکر حاج قاسم سلیمانی شامگاه چهارشنبه در پانزدهمین اجلاسیه کنگره شهدای استان کرمان، یادواره شهدای تبلیغات لشکر 41 ثارالله با تبریک سالروز فتح خرمشهر اظهار داشت: این یادواره به یاد 128 شهید تبلیغات دفاع مقدس که در بخش فرهنگی جنگ خدمت می‌کردند و به شرف شهادت نائل آمدند، برگزار شده است.

وی افزود: از تمام دست‌اندرکاران این یادواره به ویژه تبلیغات لشکر سپاه ثارالله که این مجلس باشکوه، معظم و منظم را برگزار کرده‌اند، قدردانی می‌کنم.

سلیمانی بیان داشت: عملیات بیت‌المقدس پایان‌بخش یک تجاوز بزرگ و مهم در کشور ما شد.

وی عنوان کرد: شهر خرمشهر به عنوان نماد موفقیت دشمن و مظلومیت ملت ما یک دوره به نسبت طولانی در کمتر از دو سال در دست دشمن بود و در چنین روزی به تعبیر امام خمینی (ره) "‌خرمشهر را خدا آزاد کرد".

سلیمانی تصریح کرد: در بحث نظامی این عملیات از عجایب جنگ‌ها در تاریخ به شمار می‌رود و افرادی که مطالعه نظامی دارند، خوب می‌دانند که این عملیات در نوع خود‌ یکی از استثنایی‌ترین عملیات‌های نظامی دنیا است.

دشمن را در خرمشهر غافلگیر کردیم

وی با اشاره به دلایل عجیب بودن عملیات بیت‌المقدس اظهار داشت: شاید بتوان گفت، این عملیات جامعیتی دارد که این جامعیت به تنهایی به اندازه یک جنگ است.

این یادگار دوران دفاع مقدس تصریح کرد: می‌توان بخش‌های مختلف یک جنگ اعم از نظامی و طراحی را در این عملیات خلاصه کرد.

سلیمانی افزود: عملیات بیت‌المقدس فصل جامعی دارد که به عنوان الگو برای تمام صحنه‌هایی که نیاز به رهبر دارد، مطرح می‌شود.

وی وسعت صحنه عمل در بیت‌المقدس را یکی از عجایب این عملیات خواند و تصریح کرد: این منطقه به اندازه یک چهارم سرزمین‌های اشغالی دشمن وسعت داشت و از 20 هزار کیلومترمربع خاک ایران که اشغال شده بود، بیش از 5 هزار کیلومترمربع در محدوده عملیات بیت‌المقدس قرار داشت.

سلیمانی خاطرنشان کرد: در جنگ هشت ساله‌ای که طول کشید، نقش بیت‌المقدس در رفع اشغال از کشور نقش برجسته‌ای بود.

وی با اشاره به اینکه توان دشمن و ما، کاملا متفاوت و بسیار با فاصله از هم بود، بیان داشت: دشمن بیش از یک سال و نیم در این سرزمین تمام موانع مختلف را در کنترل خود گرفته بود که بیشتر آنها طبیعی بودند.

سلیمانی افزود: رودخانه‌های خوزستان از جمله کرخه، کارون، کرخه کور و اروند در اختیار دشمن بود و شش لشکر عمده و اساسی و عمده توان دشمن از آن 13 لشکر سازمانی عراق در سرزمین بیت‌المقدس بود. 

وی اذعان داشت: در بحث‌های نظامی که در عملیات‌ها و جنگ‌های مدرن در کشورهای دارای قدرت و تکنولوژی بالا انجام می‌شود و چه جنگ‌هایی که در چارچوب نامتقارن صورت می‌گیرد، یکی از محورهای مهمی که در صحنه جنگ‌ها به آن توجه می‌شود، استفاده از اصل غافلگیری است.

سلیمانی خاطرنشان کرد: یکی از علت‌های استفاده از زمان و مکان خاص در جنگ به دلیل اصل غافلگیری بود و اینکه عملیات‌ها در مناطق غرب و جنوب صورت می‌گرفت به علت فلسفه استفاده از اصل غافلگیری در بعد زمین، مکان و زمان است.

وی افزود: ما در روز عملیات انجام نمی‌دادیم و تمام عملیات‌های ما در شب و عموما از نیمه شب به بعد انجام می‌شد که فلسفه نظامی داشت.

سلیمانی عنوان کرد: در عملیات بیت‌المقدس اصل غافلگیری یکی از موضوعات برای از بین بردن برتری دشمن بود و با استفاده از این اصل توانستیم، تصورات دشمن را بر هم بزنیم.

عملیات بیت‌المقدس جامع‌ترین نوع طراحی بود

‌وی خاطرنشان کرد: ما با طراحی بسیار خوب در صحنه عملیات بیت‌المقدس توانستیم، موفقیت بزرگی را به دست آوریم.

سلیمانی تصریح کرد: چه آن روز و چه امروز و چه 50 یا 100 سال دیگر اگر یک کارشناس نظامی بخواهد این عملیات نظامی را کارشناسی کند، نمی‌تواند، طراحی متبحرانه‌تر و جامع‌تر از این طرح را به اجرا بگذارد و این یک ادعای قابل اثبات است.

وی افزود: آن غافلگیری که ما نتوانستیم در صحنه بینایی دشمن ایجاد کنیم را در تاکتیک و در زدن به نقطه محال دشمن انجام دادیم.

فرمانده لشکر 41 ثارالله در دوران دفاع مقدس گفت: دشمن تصور نمی‌کرد، نیروهای ما در نیمه شب از کارون عبور کنند و در صبحگاه خود را به آنها برساند.

سلیمانی بیان داشت: دشمن از جزیره مینو و مناطق نزدیک شهر خرمشهر خیلی مراقبت می‌کرد و اینکه نیروی عادی با امکانات عادی از رأس‌البیشه عبور کند و باتلاق را پشت سر بگذارد و جنگ سنگینی را انجام دهد و بی‌باکانه از عمق جبهه دشمن خود را به نقطه مهمی برساند در تصورش نبود.

چهره بچه‌ها در عملیات بیت‌المقدس از دیدنی‌ترین صحنه‌های جنگ است

وی ابراز داشت: اینکه ما در عملیات خیبر از بیش از 60 کیلومتر آب هور با بلم‌های معمولی عبور کنیم و خود را به جاده استراتژیک برسانیم، جزو محالات تصورات دشمن بود، اما ما غافلگیری را در تاکتیک‌ها دنبال می‌کردیم.

وی سرعت عمل بالای رزمندگان در عملیات بیت‌المقدس را از دیگر عوامل پیروزی در این عملیات برشمرد و اظهار داشت: بچه‌های کرمان قبل از این عملیات در چند عملیات دیگر از جمله فتح‌المبین حضور داشتند و در تصور نظامی این امر غیرممکن است که یک نیروی مردمی و بسیجی دارای زن و بچه که پایبندی نظامی نداشت با سرعت عمل وارد عملیات شود.

سلیمانی گفت: دشمن این فکر را می‌کرد که ما حمله کنیم، اما نه 40 روز بعد از عملیات فتح‌المبین.

وی اصرار و پیوستگی در انجام عملیات را از دیگر علت‌های پیروزی در عملیات بیت‌المقدس ذکر کرد و افزود: این عملیات بیش از 20 روز طول کشید.

سلیمانی با بیان اینکه چهره‌های رزمندگان و صحنه‌‌های این عملیات بسیار دیدنی است، تصریح کرد: من نمی‌دانم، فیلم‌های این عملیات کجاست، اما این صحنه‌ها در تمام سطوح جنگ جزو دیدنی‌ترین‌ها هستند.

وی بیان داشت: دو چیز به خوبی در صحنه عملیات بیت‌المقدس مشهود بود، نخست اینکه بیشتر افرادی که می‌جنگیدند، مجروح بودند و خستگی 20 روزه پی‌در‌پی جنگ در تمام چهره‌ها و چشم‌ها هویدا بود.

سلیمانی عنوان کرد: نتیجه این عملیات بی‌امان تصویر زیبایی شد که در شهرهای ما طنین افکند و آن فریاد آزادی خرمشهر است و این بیان زیبای امام راحل که فرمود "خرمشهر را خدا آزاد کرد".


نوشته شده در تاريخ پنجشنبه چهارم خرداد 1391 توسط حامیان امام خامنه ای در گلپایگان
 آزادسازی خرمشهر دنیا را مبهوت کرد

 فرمانده ستاد حفاظت از امام راحل در زمان پیروزی انقلاب اسلامی گفت: بنی صدر سدی در برابر نیروهای اسلامی بود و اگر خیانت‌های او نبود، خرمشهر و آبادان به تصرف دشمن در نمی‌آمد.

خبرگزاری فارس: بنی‌صدر سدی در برابر رزمندگان بود/ آزادسازی خرمشهر دنیا را مبهوت کرد

 به نقل از روابط عمومی اداره کل اوقاف و امور خیریه استان قم، آیت‌الله سید محمد مهدی مدنی در مراسم گرامیداشت سالروز آزادسازی خرمشهر که با همکاری اداره اوقاف و امور خیریه شهرستان قم و بسیج حوزه 13 و 17 در آستان مقدس امامزاده جعفر شهید علیه السلام برگزار شد، اظهار کرد: امام باقر علیه السلام شکافنده علوم انسانی و اسلامی است و مایه فخر جامعه شیعی است و باید میلاد با سعادت این امام همام را به همگان تبریک و تهنیت گفت.

وی در ادامه با اشاره به فرارسیدن ماه رجب عنوان کرد: در این ماه برکات الهی بر بندگان خداوند جاری است و هر عمل فرد می‌تواند نوعی عبادت باشد، البته لازم به ذکر است که در این ماه روزه گرفتن پاداش بسیار زیادی دارد که من این امر را به همگان توصیه می‌کنم.

فرمانده ستاد حفاظت از امام راحل در زمان پیروزی انقلاب اسلامی با بیان اینکه با گرامیداشت سوم خرداد سالروز آزادسازی خرمشهر افزود: آزادسازی خرمشهر مسیر و روند جنگ تحمیلی را تغییر داد و بعثی‌های مخالف با اسلام و تشیع را مات و مبهوت کرد.

وی با اشاره به عزت و شکوفایی انقلاب اسلامی در طول حیات خود خاطرنشان کرد: استکبار جهانی در راستای جلوگیری از فراگیر شدن انقلاب اسلامی و سرایت آن به دیگر کشورهای جهان جنگ تحمیلی را به راه انداخت تا ظرفیت‌های انقلاب اسلامی را از کار بیندازد اما با مقاومت ملت و نظام در برابر استکبار جهانی، نتیجه‌ای متفاوت را رقم زد.

این استاد حوزه بیان اینکه در طول دفاع مقدس شاهد رشادت‌های بی‌نظیر سربازان امام زمان (عج) بودیم، ادامه داد: عشایر، نیروهای انتظامی آن زمان، سپاهیان و ارتشیان همه در راه خدا برای دفاع از کشور ناموس و دین خدا به دفاع پرداختند و در برابر دشمن بعثی سینه سپر کردند.

وی در ادامه با اشاره به ظرفیت‌های نظامی جمهوری اسلامی در زمان آزادسازی خرمشهر و جنگ تحمیلی اظهار کرد: رزمندگان اسلام در زمان جنگ تحمیلی با خون خود می‌جنگیدند به نوعی دیگر با دست خالی در برابر تانک‌ها می‌ایستادند چرا که خلاف امروز ظرفیت‌های دفاعی مناسبی نداشتیم و یا اگر در اختیار داشتیم، عوامل نفوذی دشمن اجازه رسیدن مهمات به رزمندگان را نمی‌دادند.

وی در پایان با بیان اینکه یکی از خائنان به ملت و نظام رئیس جمهور وقت بنی صدر بود، عنوان کرد: این فرد مایه ننگ ایرانیان است و او با خیانت‌های خود ضربه‌های مهلکی را به بدنه نظام وارد کرد اما به لطف خدا و هوشیاری امام راحل، این مشکلات نیز برطرف شد اما باید توجه داشت که اگر خیانت‌های او نبود، آبادان و خرمشهر به تصرف دشمن در نمی‌آمد.


نوشته شده در تاريخ پنجشنبه چهارم خرداد 1391 توسط حامیان امام خامنه ای در گلپایگان
تمامی حقوق مطالب برای پايگاه حاميان امام خامنه اي در گلپايگان محفوظ می باشد